تبليغاتX

...................................... ey kaaaaaash
سلامی به تو گلبرگ طلبکار ز آب
تاریخ امروز کشور عزیزم 

یکشنبه پنجم فروردین 1386

یک ساعت ویژه

----------------------------------------------

 

                                    

مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز گشت .            

دم در ، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .

_ بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟

_ بله حتما ، چه سوالی ؟

_ بابا ، شما برای هر ساعت کار ، چه قدر پول می گیرید ؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : (( این به تو ارتباطی ندارد ؛ چرا چنین سوالی می کنی ؟ ))

_ فقط می خواهم بدانم ، بگوئید برای هر ساعت کار ، چه قدر پول می گیرید ؟

_ اگر باید بدانی خوب می گویم ، 20 دلار .

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود ، آه کشید ، بعد به مرد نگاه کرد و گفت : (( می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید ؟ ))

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : (( اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال ، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری ، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی ؛ من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم . ))

پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست .

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد .

(( چطور به خودش اجازه می دهد ، فقط برای گرفتن پول ، از من چنین سوالاتی بپرسد ؟ ))

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است ؛ شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است ؛ به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند .

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .

_ خواب هستی پسرم ؟

_ نه پدر بیدارم .

_ من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام ؛ امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم ؛ بیا این 10 دلاری که خواسته بودی .

پسر کوچولو نشست ، خندید و فریاد زد : (( متشکرم بابا ! )) بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر ، چند اسکناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است دوباره عصبانی شد و با چهره ی درهم گفت : (( با اینکه خودت پول داشتی ، چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟ ))

پسر کوچولو پاسخ داد : (( برای اینکه پولم کافی نبود ؛ ولی الآن هست ؛ حالا من 20 دلار دارم ؛ آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیائید ؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ... )) .

تایپ شده به دست حسرت در 20:2 | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 
 
ممنونم که به این وبلاگ تشریف آوردی فقط لطف کن خودتو برام معرفی کن تا بیشتر با هم آشنا بشیم و از شبکه ی اینترنت یه استفاده ی بهینه و یه رفاقت نو داشته باشیم

هم وطن خوبم اینجا کلیک کن تا همیشه با هم باشیم ( به امید خدا ) ................................................................................................ با تشکر