تبليغاتX
سلامی به تو گلبرگ طلبکار ز آب - بهشت و جهنم

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

بهشت و جهنم

----------------------------------------------

 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذيرفت ، او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 
 
موفقیت در 4 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار موفقیت در 12 سالگی یعنی پیدا کردن دوست موفقیت در 18 سالگی یعنی داشتن گواهینامه موفقیت در 20 سالگی یعنی امکان ازدواج موفقیت در 35 سالگی یعنی پول داشتن موفقیت در 50 سالگی یعنی پول داشتن موفقیت در 65 سالگی یعنی امکان ازدواج موفقیت در 70 سالگی یعنی داشتن گواهینامه موفقیت در 75 سالگی یعنی پیدا کردن دوست موفقیت در 80 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار