یکشنبه پنجم فروردین 1386
حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه
حتما این داستان رو بخونید

اگه وقت ندارین سیوش کنید و بعدا بخونید ( ولی حتما بخونید چون خیلی زیباست ) ( البته به این شرط که با حس بخونیدش ( تو آرامش جملات داستان رو زیر لب ذمذمه کنید و تاثیرش رو ببینید ) )

يك شنبه / سوم مهر ماه / صبح، ساعت 10:20
Hasti: سلام
Mehraveh: شما؟
Hasti: من؟
Mehraveh: A/S/L؟
Hasti: چي؟
Mehraneh: تا حالا چت نكرده اي؟
Hasti: نه، نكرده ام.
Mehraveh: معلومه، عينهو مادربزرگ من. بگذريم.
Hasti: بله، بگذريم.
Mehraveh: منظورم Age/Sex/Location بود. البته اگه انگليسي ت عين مادربزرگم نباشه.
Hasti: 27 / M /
Mehraveh: خوبه.
Hasti: چي خوبه؟
Mehraveh: اين كه تو مردي. چون من زنم و اصلا خوشم نمي آد با زن ها چت كنم.
Mehraveh: البته اگه راستش رو گفته باشي؟
Hasti: راست گفتم.
Mehraveh: توي چت روم ها تنها چيزي كه پيدا نمي شه حرف راسته. اما من باور مي كنم.
Hasti: چرا؟
Mehraveh: همين جوري، الكي. اين طور بهتره. ديروز با چند تا از اين زن ها رفته بوديم كوه. هفته ي قبل با چند تا ديگه شون توي جشن تولذ شادي مي زديم و مي رقصيديم. همه ي دوست هاي من دخترند. به جز يكي. اسمش پروزه. يعني بود. تو چي؟
Hasti: چي من چي؟
Mehraveh: منظورم اينه دوست دختر داري؟
Hasti: نه، ندارم.
Mehraveh: يعني اين بدر بد قيافه اي؟
Mehraveh: منظورم"اين قدر" بود. اشتباه تايپ شد. ناراحت شدي؟ شوخي كردم.
Hasti: نه، نشدم. دوست پسر هم ندارم.
Mehraveh : طفلكي!
Hasti : مي خواي عكسم رو ببيني؟
Meharaveh : اگه عكس واقعيت هست آره.
Hasti : عكس خودمه. برات ايميل مي زنم.
Mehraveh : اسم ت چيه؟ منظورم اسم واقعي ته. البته اگه اشكالي نداره.
Hasti : امير. آمير ماهان.
Mehraveh : واقعا؟
Hasti: واقعا.
Mehraveh : خوشبختم. اسم من مهراوه س. به خدا دروغ نمي گم.
Mehraveh : 19 سالمه. Location رو نمي گم. شايد بعدا گفتم. واي! مادرم اومد. من فردا ساعت هفت مي ام اينجا. اگه دوست داشتي مي توني بياي. فعلا Bye.
دوشنبه / چهارم مهر ماه / عصر، ساعت 7:17
Mehraveh : سلام، خيلي وقته منتظري؟
Hasti : از هفت اين جام.
Mehraveh : ببخشيد. رفته بودم سينما. با شادي و سودابه. يه فيلم كمدي. كلي خنديديم. يه آقايي از پشت سر هي مي گفت: « خانم ها لطفا آروم تر.» شادي گفت: « فيلم كمدي يه ديگه. گريه كنيم؟»
Hasti : خوبه.
Mehraveh : چي خوبه؟
Hasti : اين كه خنديديد.
Mehraveh : مرسي.
Hasti : براتون يه شعر گفته ام.
Mehraveh : شعر؟ جدي؟ مگه شما شهر هم مي گيد؟
Mehraveh : منظورم از«شهر» شعر بود. وقتي تند تايپ مي كنم اشتباه مي شه. ببخشيد.
Mehraveh : راستي عكستون رو ديدم. واقعا عكس خودتون بود؟
Hasti : چه طور؟ ترسيديد؟
Mehraveh : نه، اما فكر نمي كردم اين جوري باشيد.
Hasti : چه جوري؟
Mehraveh : هيچي. شعرتون رو نخونديد. منظورم اينه ننوشتيد.
Hasti : مي نويسم. چند دقيقه ي ديگه.
Mehraveh : فردا قراره با سودي(سودابه) بريم ميدون محسني. مي خواد يه دامن بگيره. من هم مي خوام يه جفت كفش بخرم. سودابه عاشق خريد كردنه. مي گه كسي كه هفته اي سه بار نره خريد با زندگي مشكل داره.
Hasti : من هم دوستي داشتم كه درباره ي زندگي عقيده ي جالبي داشت.
Mehraveh : چه عقيده اي؟
Hasti : اون ديگه حالا نيست. مرده.
Mehraveh : مرده؟!
Hasti : يعني خودكشي كرد. پارسال.
Mehraveh : اين رو جدي مي گي يا- ببخشيد- از خودت مي سازي؟
Hasti : دروغ نمي گم.
Mehraveh : خودكشي كرد؟
Hasti : حرفي كه زد از علت خود كشي ش مهم تر بود.
Mehraveh : راستي؟ چي گفت؟
Hasti : رفته بوديم سوار مترو بشيم كه ناگهان اين حرف رو زد. بي مقدمه.
Meharvaeh : چي؟ چي گفت؟
Hasti : قطار داشت با سرعت و سر و صدا از جلو ما مي گذشت كه اين حرف رو زد.
Hasti : در واقع داشت فرياد مي كشيد تا من صداش رو بشنوم.
Hasti : گفت:« كسي كه روزي يه بار گريه نكنه با زندگي مشكل داره.»
Mehraveh : با اين حساب به نظر من بهترين كار رو كرد. منظورم خودكشي يه.
Hasti : بله، شايد.
Mehraveh : نمي خواي شعرت رو بخوني؟
Hasti : چرا مي خونم. ديشب گفتمش. داشتم جلو آينه ي اتاق م دكمه هاي پيراهن م رو مي بستم كه شعر اومد.
Mehraveh : چه وقت شاعرانه اي!
Hasti : از اتاق كه زدم بيرون مادرم گفت چرا دكمه هات رو بالا پايين بستي؟
Mehraveh :
Hasti : حرف كه مي زني / من از هراس طوفان / زل مي زنم به ميز / به زير سيگاري / به خودكار / تا باد مرا نبرد به آسمان./ لبخند كه مي زني / من- عين هالوها- زل مي زنم به دست هات / به ساعت مچي طلاي ات / به آستين پيراهن ات / تا فرو نروم در زمين./ ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته اي / در كلمه اي انگار / در شين / در قاف / در نقطه ها.
Hasti : همين.
Hasti : چرا حرف نمي زني؟ چراغ ت كه روشنه.
Hasti : كجايي؟
Hasti : خواهش مي كنم چيزي بگو.
Mehraveh :
سه شنبه / پنجم مهر ماه / عصر، ساعت 4:45
Hasti : سلام.
Mehraveh : تو بيست و چهار ساعت توي شبكه اي؟ كي اومدي؟
Hasti : از يك ساعت و سي و پنج دقيقه ي پيش منتظرتم.
Mehraveh : آخي، طفلكي! از حالا به بعد ساعت هايي كه قراره بيام برات پيغام مي ذارم.
Mehraveh : صبح رفتيم بازار. سودي يه دامن جيغ قرمز خريد. اون قدر كوتاه كه جلو خودش هم روش نيست بپوشه. من يه جفت كفش تايواني پاشنه دار خريدم. 45 درجه. واي بايد ببيني. محشره. پنج شنبه عروسي سوفياس، خواهر سودي.
Hasti : خوش به حال سودي.
Mehraveh : چرا؟
Hasti : و شادي و ميدون محسني و كفش تايواني پاشنه دار 45 درجه و عروسي سوفيا و كلمه ي« محشره»
Mehraveh : مرسي.
Hasti :و « مرسي»
Mehraveh : واي چي شد!
Hasti : و «واي چي شد»
Mehraveh :
Hasti :و
Mehraveh :Merciiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
Mehraveh : شعري رو كه برام نوشته بودي براي سودي خوندم. مي دوني چي گفت؟
Hasti : نه، چي گفت؟
Mehraveh : ناراحت نشي، به خدا منظوري نداشت.
Hasti : ناراحت نمي شم.
Mehraveh : گفت اين يارو كيه؟ ديوونه س؟
Hasti : تو چي گفتي؟ ناراحت نمي شم.
Mehraveh : قول دادي ناراحت نشي.
Hasti : نه، نمي شم.
Mehraveh : گفتم آره ديوونه س. حسابي ديوونه س.
Mehraveh : ناراحت شدي؟
Hasti : نشدم.
Mehraveh : بعد يه چيز ديگه گفتم. گفتم اما گاهي ديوونه ها بهتر از عاقل ها هستند. پرويز زيادي عاقل بود.
Mehraveh : اگه شماره تلفن ت رو بدي شايد به ت زنگ زدم. شايد.
Hasti : با ايميل مي دم. شايد.
Hasti : د. د
Hasti : اين مخفف يه جمله س كه گفتنش براي من خيلي سخته. گاهي ناگهان مي آدو بايد زود بگم تا از دستش خلاص بشم. عينهو بار سنگيني كه ناگهان بذارن روي دوش ت. عينهو گوي داغي كه گذاشته باشند كف دست آدم. بايد زود بندازيش. بايد زود بگيش.
Mehraveh : ياد حشره كش د.د.ت. افتادم.
Mehraveh : حالا اين « د.د» يعني چي؟
Hasti : اگه بخوام بگم يعني چي بايد بنويسمش. من نمي خوام بنويسمش. يعني نمي تونم.
Mehraveh : بذار كمي فكر كنم...
Mehraveh : آهان فهميدم...
Mehraveh : اما گفتنش براي من سخت نيست، گرچه بعد از اون عوضي- پرويز رو مي گم- ديگه نمي خوام به كسي بگم. به هيچ كس.
Mehraveh : تو چه طور به كسي كه تا حالا نديديش مي گي دوستت دارم
Hasti: شايد يكي از دلايلش اين باشه كه من نمي دنم اون طرف اين كلمات كي هست. نمي دونم چه شكلي هستي. اين طوري هر شكلي كه دوست داشته باشم مي سازمت. اگه ببينمت ديگي مي شي يه نفر. اما حالا صد هزار نفري. هزار نفري. يه ميليون نفري. تا نديدمت تو هر كسي مي توني باشي كه من دوست داشته باشم. ديشب يكي از اون هايي رو كه مي توني باشي توي خواب ديدم.
Mehraveh : خواب من رو؟
Hasti : خواب يكي از « تو » ها رو. يكي از ميليون ها « تو» هايي كه مي تونه پشت اين كلمات به اسم مهراوه با من حرف بزنه.
Mehraveh : خب؟
Hasti : من توي اتوبوس نشسته بودم.
Hasti : تنها.
Hasti : نمي دونم اتوبوس داشت كجا مي رفت. توي يه بيابون بودم.
Hasti : بعد اتوبوس ايستاد و يه دختر سوار شد. انگار كسي به من گفت اين مهراوه س.
Hasti : اتوبوس راه افتاد و كمي بعد باز ايستاد.
Mehraveh : مادرم اومد. زودتر بگو.
Hasti : باز يه دختر سوار شد. عينهو دختر اول.
Hasti : يه مهراوه ي ديگه.
Hasti : اتوبوس راه افتاد و كمي بعد دوباره ايستاد. باز يه مهراوه سوار شد.
Hasti : مهراوه ها تند تند سوار مي شدند. اتوبوس پر شد از مهرتوه ها. روي هر صندل يه مهراوه. انگار محاصره ام كرده بودند. داشتم غرق مي شدم توي مهراوه ها.
Hasti : اين طوري: مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه
چهارشنبه / ششم مهر ماه / صبح، ساعت 11:07
Mehraveh : شماره ي موبايل تون رسيد. مرسي. به تون زنگ مي زنم. شايد امروز ظهر.
پنج شنبه / هفتم مهر ماه / عصر، ساعت: 6:00
Mehraveh : اومدم نبوديد. چند دقيقه ي ديگه بر مي گردم.
Mehraveh : باز هم نبوديد (6:12)
Mehraveh : قرارمون ساعت 6 بود. هفده دقيقه تاخير داشتي. (6:17)
Mehraveh : من دارم مي رم عروسي سوفيا. اومدم يه چيز بگم و برم. درباره ي تلفن ديروز ظهر. درباره ي صداتون.
Mehraveh : صداتون يه جوري بود. نمي دونم كجا بوديد و داشتيد چي كار مي كرديد، اما صداتون يه جوري بود. همون طور كه عكستون يه جوريه. از شماره موبايل تون نتونستم بفهمم كدوم شهر زندگي مي كنيد. اما من توي تهران زندگي مي كنم. خودتون لابد فهميده ايد. نزديك ميدون محسني. حرف هاتون توي تلفن يه جوري بود. يه جور خوبي بود. تا حالا نشنيده بودم. هنوز دارم به شون فكر مي كنم. من تا دير وقت عروسي هستم. آخر شب بر ميگردم.
جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت 3:19
Mehraveh : سلام. تازه از عروسي برگشته م. هنوز لباس عوض نكرده م. افتضاح بود. يعني من افتضاح بودم. نمي دونم چه مرگم شده بود. سودي گفت: « چه مرگته دختر؟ چرا بغ كردي؟» نصف چراغ هاي سالن رو خاموش كرده بودند و نمي دونم از كجا هي دود مي ريختند توي سالن. چشم چشم رو نمي ديد. توي رقص همه به هم تنه مي زدند. بس كه شلوغ بود. دوباره نزديك بود بخورم زمين. به خاطر اون كفش هاي تايواني مسخره ي پاشنه بلند. قسم مي خورم هيشكي نمي دونست داره با كي مي رقصه. ساعت دو نصف شب بود كه يهو حس كردم داره حالم به هم مي خوره. شادي گفت: « لابد رو دل كردي». يه پپسي با كرد و خوردم اما فرقي نكرد. رفتم توالتو آب زدم به صورتم. بعد زل زدم تو آينه. هنوز صداي مزيك از توي سالن مي اومد. صداي ديگه اي هم بود. انگار كسي مست كرده بود و داشت فرياد مي كشيد. شادي زد توي در و گفت: « دختر داري چي كار مي كني اون تو؟ زود باش ديگه!» كاري نمي كردم. زل زده بودم به آينه و انگار داشتم به هيولايي نگاه مي كردم. اون جا بود كه يهو ياد تو افتادم. ياد عكس ات. صدات. حرف هات. و بي خودي زدم زير گريه. از دستشويي كه زدم بيرون شادي گفت:« ديوونه شده اي؟ صورتت رو پاك كن شدي عينهو دهاتي ها.» گمونم صورتم از ريملي كه به مژه هام زده بودم سياه شده بود.
جمعه / هشتم مهر ماه / صبح، ساعت 4:10
Mehraveh : نيم ساعت پيش خوابيدم اما يهو مثل ديوونه ها از خواب پريدم و كامپيوتر رو روشن كردم. انگار كسي به من گفت او مده اي توي شبكه. چراغ اتاق رو روشن نكرده م تا مادرم بيدار نشه. نور صفحه ي كامپيوتر چشم هام رو اذيت مي كنه. اين وقت شب پشت كامپيوتر چه غلطي مي كنم؟ چه مرگ م شده؟
جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت 9:17
Mehraveh : اومدم نبوديد.
Mehraveh : عصر ساعت سه مي آم تو شبكه.
جمعه / هشتم مهر ماه / عصر، ساعت 3:00
Mehraveh : اومدم نبوديد. كجاييد؟
سه شنبه / دوازدهم مهرماه / شب، ساعت 9:14
Mehraveh : توي چند روز گذشته چند بار اومدم اما نبوديد. ديروز دوبار تلفن زدم جواب نمي داديد. پيغامي هم نگذاشته بوديد. نمي خواهيد با من حرف بزنيد؟
سه شنبه / دوازده مهر ماه / شب، ساعت 11:39
Hasti : پيام ساعت چهار و ده دقيقه ي صبح جمعتون رو خوندم.
Hasti : فقط ديوونه ها، فقط عاشق ها، فقط آنها كه خيلي خيلي متفاوت اند...
چهارشنبه / سيزدهم مهر ماه / صبح، ساعت 6:12
Mehraveh : كجا بودي توي اين چند روز؟ چرا جواب تلفن رو نمي دادي؟
Mehraveh : مهم نيست. خوبي؟
Mehraveh : مي خوام باهات حرف بزنم. امروز عصر ساعت مي ام توي شبكه.
چهارشنبه / سيزدهم مهر ماه / عصر، ساعت 4:00
Mehraveh : سلام.
Hasti : سلام، يه شعر برات گفته ام. يعني براي كفش هات. كفش هاي تايواني بلند 45 درجه.
Mehraveh : براي كفش هام!؟
Hasti : بله، براي كفش هات.
Mehraveh : نوشته بودي:« فقط ديوونه ها، فقط عاشق ها، فقط آنها كه خيلي خيلي متفاوتند...» خوب كه چي؟ چرا جمله ت رو كامل نكرده بودي؟
Hasti : تو مي توني هر چيزي كه دل ت بخواد ته اون جمله ي سربريده بذاري و كامل ش كني. من اما چيزي به ش اضافه نمي كنم. من مي خوام اون رو توي همين وضعيت نا تمام نگه دارم تا كلمات ش به التماس بيفتند. مي خوام اين كلمات عوضي كه عرضه ي گفتن يه دوست داشتن ساده رو هم ندارند. براي گرفتن «فعلي» از من به زانو دربيايند. بذار اين جمله خبر مرگ ش در همين و ضعيت بمونه و جون بكنه تا بميره.
Mehraveh : مي خوام ببينمت.
Hasti : نه.
Mehraveh : مي خوام ببينمت.
Hasti : نه.
Mehraveh : توي عروسي يهو حس كردم دارم توي چيزي فرو مرم.
Hasti :خوبه.
Mehraveh : خوبه!؟
Hasti : آره، گاهي فرورفتن خوبه.
Hasti : حسودي نمي كنم / نقطه / نه، من هرگز حسودي نمي كنم / نقطه / به پيراهن ات / نقطه / يا روسري ات / نقطه / يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي / نقطه / من تنها- تا سر حد مرگ – حسودي مي كنم به آن كفش هاي تايواني پاشنه بلند / نه، اين جا ديگر نقطه نمي خواهد.
پنج شنبه / چهاردهم مهر ماه / شب، ساعت 11:37
Mehraveh : سلام.
Hasti : سلام. ديروز موبايل م رو ازم گرفتند. به خاطر تلفن ظهر چهارشنبه ي شما.
Mehraveh : كي؟ كي موبايل تون رو برد؟
Hasti : آدم هاي اينجا.
Mehraveh : آدم هاي اون جا؟ اون جا ديگه كجاست؟
Hasti : همين جا كه من هستم. كوهي مي گه ما نبايد با زن ها تماس داشته باشيم. مي گه تلفن به زن ها يه جور تماس با اون هاست. مثل دست زدن به اون هاست.
Mehraveh : كوهي ديگه كيه؟
Hasti : رئيس اين جاست.
Hasti : مي خوام چيزي رو كه چند روز پيش براتون نوشته ام ايميل بزنم.
Mehraveh : منتظر مي مونم. تا ايميل بزنيد من تلويزيون تماشا مي كنم.
Mehraveh : تلويزيون داره سيرك نشون مي ده. مردي با يه پا داره روي طناب راه مي ره.
Hasti : اون روز كه تلفن زديد من توي حياط اين جا بودم. تابستون ها اين جا خيلي گرم مي شه. ظهرها انگار يكي از درهاي جهنم رو باز مي كنند رو به ما.
Hasti : صداتون رو كه شنيدم خشكم زد. مثل كسي كه جلو طوفاني كه از جهنم مي ياد خشكش زده باشه.
Hasti : رفتم زير سايه ي يكي از درخت هاي توي حياط اما فرقي نكرد.
Hasti : هنوز گرم بود. اون قدر عرق كرده بودم كه انگار يه سطل آب ريخته بودند روي سرم.
Hasti : وقتي با تو حرف مي زدم چشمم افتاد به هزار تا نقطه ي سياهي كه زير درخت توي هم وول مي خوردند.
Hasti : هزار تا مورچه ريخته بودند سر يه سوسك مرده.
Hasti : بعد يه زنبور آروم نزديك شد به نقطه ها.
Hasti : انگار مي خواست سوسك رو از زمين برداره. چند بار رفت و اومد اما نتونست.
Hasti : وقتي داشتي پشت تلفن گريه مي كردي زنبور دور شده بود.
Hasti : اون شب حسابي مريض شدم. گمونم گرمازده شده بودم. يعني كوهي گفت گرمازده شده ام. گفت زيادي توي آفتاب مونده ام.
Hasti : همون شب تلفن رو از من گرفت. گفت حرفام رو شنيده. گفت نبايد با زني تماس مي گرفتم.
Hasti : يه هفته مريض بودم. نمي تونستم توي شبكه بيام.
Hasti : وقتي گفتي مردي با يه پا روي طناب راه ميره بي خودي ياد مورچه ها و سوسك و زنبور افتادم.
Hasti : اما خوب بود. خيلي خوب بود.
Hasti : اين كه مريض شده بودم. اين كه به خاطر« تو» مريض شده بودم.
اون روزها حس مي كردم مثل بيماري پخش شده اي توي بدن م. انگار توي تك تك سلول هام منتشر شده بودي.
Hasti : تا حالا توي كسي منتشر شده اي؟
Hasti : پرسيدم تا حالا حس كرده اي توي كسي، توي روح كسي منتشر شده باشي؟
Hasti : كجايي؟
Hasti : چراغت كه روشنه.
Hasti : هستي؟
Mehraveh :
Hasti : د.د
Mehraveh : من هم همينطور.
Hasti : زياد.
Mehraveh : من هم زياد.
Hasti : خيلي خيلي زياد.
Mehraveh : من هم خيلي خيلي زياد.
Hasti : كاش مي تونستم از توي اين كلمات، از توي اين سيم ها و كابل ها و تلفن ها و كامپيوتر بيام اون جا. بيام پيش تو.
Mehraveh : من هم همينطور.
Hasti : دست ت رو بذار روي صفحه ي مونيتور.
Mehraveh : گذاشتم.
Hasti : من هم گذاشته ام.
پنج شنبه / چهاردهم مهرماه / ساعت 11:43
Date: Thu, 5 Oct, 2007
hasti@deepsky.com> < From: "Amir Mahan"
د.د Subject:
To: mehraveh@goldscreen.com
كامپيوتر رو امشب تحويل مي دهم. نه به خاطر كوهي. به خاطر خودم. من دارم اينجا ذوب مي شم. با حرف زدن با شما بيشتر ذوب مي شوم. اگر كامپيوترم را به آن ها دادم ديگر نمي توانم با شما تماس بگيرم. تنها شايد در خواب هايم. اين يادداشت را سه روز قبل كه حسابي بيمار بودم براي تان نوشتم.
اوايل كوچك بود. يعني من اينطور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه برا ينگاه كردنشان- بس كه بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم» خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح ام. فكر مي كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را افريده ام و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهي ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت اش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه ي تواني كه برايم باقي مانده است مي گويم« دوستت دارم » تا شايد اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي كنم رها شوم. تا گوي داغ را، براي لحظه اي هم كه شده، بيندازم روي زمين.
جمعه / پانزدهم مهر ماه / صبح، ساعت 5:17
Mehraveh : سلام. خسته ام. حسابي خسته ام. انگار از سوم مهر ماه تا حالا هزار كيلومتر راه رفته ام. انگار ميليون ها كلمه حرف زده ام. ديشب با كفش هام خوابيدم. به خاطر تو.
جمعه / پانزدهم مهر ماه / صبح، ساعت 7:12
Mehraveh :...
جمعه / پانزدهم مهر ماه / عصر، ساعت 4:28
Mehraveh : د.د / زياد / خيلي زياد
شنبه / شانزدهم مهر ماه / شب، ساعت 10:45
Mehraveh :
يك شنبه / هفدهم مهر ماه / ظهر، ساعت 12:18
Mehraveh : صداي خفه ي اذان مي آيد. از چند كوچه پايين تر.
دوشنبه / هجدهم مهر ماه / صبح، ساعت 6:10
Mehraveh : د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و
چهارشنبه / بيستم مهرماه / صبح، ساعت 5:37
Mehraveh : ديشب توي پله هاي خونه ليز خوردم. بس كه تند تند مي رفتم بالا. زانوم زخمي شد. قوزك پام خراش برداشت. مادرم گفت:« حواس ت كجاست، دختر؟» شب، قبل از خواب توي رختخواب مثل بچه ها بغض كردم و تا دير وقت گريه مي كردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزك پام نبود. تسمه ي كفشم پاره شده بود.

مصطفي مستور منبع

