تبليغاتX
سلامی به تو گلبرگ طلبکار ز آب

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

لیست داستان ها

----------------------------------------------  

امتحان :

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که ...

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه  : 

 داستانی فوق العاده از مصطفی مستور ...

مدل :

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آ خر دچار مشکل بزرگی شد ...

 عشق و دیوانگی ...:

 زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت :... 

الحمدلله :

 روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست...

بهشت و جهنم :

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را ...

پنج درس :

5 داستان پند آموز

تاثیر :

خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد ...

 

گروه ۹۹ :

پادشاهی که در یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد ...

مرد و حیواناتش در جاده :

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد ...

توکل :

يك كوهنورد مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي ...

شیطان :

 استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ ...

معجزه :

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند ...

سه قطره خون :

از بهترین های صادق هدایت

یک ساعت ویژه :

مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز گشت ... ( داستانی تاثیر گذار )

می خواستم ... نتوانستم :

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد ...

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

امتحان

 ---------------------------------------------- 

 

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

مدل

---------------------------------------------- 

 

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آ خر دچار مشکل بزرگی شد :
می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح
که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه
تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن
جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش
اتودها و طر حهایی برداشت.
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز
برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او
فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در
جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند،
چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند : دستیاران
سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و
خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود،
چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی! و اندوه گفت:
"
من این تابلو را قبلأ دید هام
داوینچی با تعجب پرسید: کی؟«
سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در
یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از
«
من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم!!!!

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

عشق و دیوانگی...

 ---------------------------------------------- 


زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی!فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!د
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

الحمدلله

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

بهشت و جهنم

----------------------------------------------

 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذيرفت ، او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

5 درس

---------------------------------------------- 

 

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! 

 

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! 

 

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»! 

  

 

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟! 

 

 

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

تاثیر

 ----------------------------------------------

 

خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه  آنها رابه يک اندازه دوست  دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام «تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت.  خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده  بود و متوجه شده بود  که او با بقيه بچه ها بازي نميکند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي»  فردي نامطلوب  قلمداد مي شد.

 اين  وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار دادکه او عملا نمرات پاييني را بر روي  برگه امتحاني هایش درج مي کرد.

در مدرسه اي که خانم «تامپسون»تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش آموزانش را مورد بررسي قرار  بدهد.  او«تدي»را در نوبت آخر قرار داد .با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد،بسيار شگفت زده شد .

 معلم کلاس اول « تدي» نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام ميدهدو رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.

معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر  ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش ميکند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه اي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني  به مدرسه نشان نميدهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .

اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتارخود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با  کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم  قهوه اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را  از پاکت هاي خود درست کرده بود.خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين هاي آن هم افتاده بودبه همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بوداز لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک  خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.

حرکت بعدي « تدي »کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماندتا اينکه  سرانجام خانم معلم خودرا تنها گير آورد. سپس به وي گفت:خانم معلم امروز شمادقيقا بوي مادرم را مي دهيد .

خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست.  پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعداو ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدودنکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد.خانم «تامپسون»بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد.همچنانکه با پسرک کار مي کرد  گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد .پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي»يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد.خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه  دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي»  داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بوداو بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه اونامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بوددرحال فارغ التحصيل شدن  از دانشگاه با رتبه عالي است.او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بودکه وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش ميداند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي»اذعان مي کردکه او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون»رسيد. او در نامه خود نوشته بودکه با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند.«تدي»اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده  موجب افتخارش خواهد بود  اگر خانم«تامپسون» بپذيردوبه جاي مادر داماد در مراسم عقدحضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس ميزنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بودکه خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت.  بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم  از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که ميتوانم مهم وتاثير گذار باشم.خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش  جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من  آموختي ميتوانم مهم و تاثير گذار باشم.درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايدبياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

گروه 99

 ----------------------------------------------

 

پادشاهی که در یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه آشپزی شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما   خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم وبا رضایت زندگی  می کنیم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .

پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست و:

 اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است

پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟

نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید کاری را انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .

پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها سکه ها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .

تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ................. . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا سرحد توان کار می کرد .

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .

نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

مرد و اسب و سگ در جاده

---------------------------------------------- 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

توکل

 ----------------------------------------------

 

يك كوهنورد مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

شیطان

 ----------------------------------------------

 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

....
آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

معجزه

----------------------------------------------


سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از
کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي
آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

سه قطره خون

 

ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: «سه قطره خون

***

«
آسمان لاجوردي، باغچه‌ي سبز و گل‌هاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي‌آورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نمي‌توانم كيف بكنم، همه اين‌ها براي شاعرها و بچه‌ها و كساني‌كه تا آخر عمرشان بچه مي‌مانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شب‌ها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره‌ي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعت‌هاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده‌ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع مي‌شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي‌كنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گريه‌ها و خنده‌هاي اين آدم‌ها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

***

«
هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همه‌ي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدم‌هاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي مي‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي‌ايستاد حسن همه‌ي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه مي‌خواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر مي‌ريختم مي‌دادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي‌ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده‌ها را كه مي‌بردند تماشا مي‌كردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمي‌زدم تا اينكه محمد علي از آن مي‌چشيد آنوقت مي‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب مي‌پريدم، به خيالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ي اين‌ها چقدر دور و محو شده …! هميشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.

«
دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هايش را بيرون كشيده بود با آن‌ها بازي مي كرد. مي‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دست‌هايش را از پشت بسته بودند. فرياد مي‌كشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من مي‌دانم همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم است:

«
مردمان اين‌جا همه هم اين‌طور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي‌خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار مي‌مالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله مي‌داند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه مي‌خواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.

«
همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه‌ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌هاي كوچك به شكل وافوري‌ها ته باغ زير درخت كاج قدم مي‌زند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
مي‌كند، هر كه او را ببيند مي‌گويد چه آدم بي‌آزار بيچاره‌اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را مي‌شناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجره‌اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.

«
ديروز بود دنبال يك گربه‌ي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند مي‌گويد مال مرغ حق است.

«
از همه‌ي اينها غريب‌تر رفيق و همسايه‌ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده‌اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر مي‌داند. مي‌گويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه‌ي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او مي‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي‌خواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده‌اند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

«
دريغا كه بار دگر شام شد،
«
سراپاي گيتي سيه فام شد،
«
همه خلق را گاه آرام شد،
«
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

«
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
«
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
«
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
«
چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون »

ديروز بود در باغ قدم مي‌زديم. عباس همين شعر را مي‌خواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي‌آيند. من آن‌ها را ديده بودم و مي‌شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله‌روي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف مي‌زد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.

***

«
تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده‌اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون مي‌رفتيم و با هم بر مي‌گشتيم و درس‌هايمان را با هم مذاكره مي‌كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق مي‌دادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.

«
خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هايم را با چند تا جزوه‌ي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برمي‌گشتم از آن بالا در خانه‌ي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :

«
سياوش تو هستي؟»

او مرا شناخت و گفت:

«
بيا تو كسي خانه مان نيست

«
صداي تير را شنيدي؟»

«
انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:

«
تو چرا به ديدن من نيامدي؟»

«
من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نمي‌دهد

«
گمان مي‌كنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند

دوباره پرسيدم:

«
اين صداي تير را شنيدي؟»

«
بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.

«
بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:

«
من يك گربه‌ي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربه‌هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمي‌گشتم نازي جلو مي‌دويد، ميو ميو مي‌كرد، خودش را به من مي‌ماليد، وقتي كه مي‌نشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه‌اش را به صورتم مي‌زد، با زبان زبرش پيشانيم را مي‌ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه‌ي ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پيش او در مي‌آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز مي‌خواند و از موي گربه پرهيز مي‌كرد، دوري مي‌جست. لابد نازي پيش خودش خيال مي‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ي خوراكي‌هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

«
تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار مي‌شد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش مي‌افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي‌كرد. چشم‌هاي او درشت‌تر مي‌شد و برق مي‌زد، چنگال‌هايش از توي غلاف در مي‌آمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در مي‌آورد. چون با همه‌ي قوه‌ي تصور خودش كله‌ي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن مي‌زد، براق مي‌شد، خودش را پنهان مي‌كرد، در كمين مي‌نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مي‌نمود. بعد از آنكه از نمايش خسته مي‌شد، كله‌ي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر مي‌خورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن مي‌گشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي‌كرد و نه تملق مي‌گفت.

«
در همان حالي كه نازي اظهار دوستي مي‌كرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نمي‌كرد، خانه‌ي ما را مال خودش مي‌دانست، و اگر گربه‌ي غريبه گذارش به آنجا مي‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله‌هاي دنباله‌دار شنيده مي‌شد.

«
صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار مي‌داد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌اي كه از گرسنگي مي‌كشيد با فريادهايي كه در كشمكش‌ها مي‌زد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي‌انداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي‌كرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله‌ي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي‌كشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه‌هاي نازي از همه چيز پرمعني‌تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان مي‌داد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش مي‌پرسيد: در پس اين كله‌ي پشم‌آلود، پشت اين چشم‌هاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج مي‌زند!

«
پارسال بهار بود كه آن پيش‌آمد هولناك رخ داد. مي‌داني در اين موسم همه‌ي جانوران مست مي‌شوند و به تك و دو مي‌افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه‌ي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه اي كه همه‌ي تن او را به تكان مي‌انداخت، ناله‌هاي غم‌انگيز مي‌كشيد. گربه‌هاي نر ناله‌هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازي يكي از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آن‌ها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه‌هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده‌ي خودشان جلوه‌اي ندارند. برعكس گربه‌هاي روي تيغه‌ي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را مي‌دهد طرف توجه ماده‌ي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي‌خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي‌آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده مي‌شد و ناله هاي شادي مي‌كردند. تا سفيده‌ي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق مي‌شد.

«
شب‌ها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي‌كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي‌خراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه‌ي ديوار باغ افتاد و مرد.

«
تمام خط سير او لكه‌هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشته‌ي او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده‌ي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي‌كرد، مثل اينكه به او مي‌گفت: «بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نمي‌خوري؟ پاشو ، پاشو!» چون نازي مردن سرش نمي‌شد و نمي‌دانست كه عاشقش مرده است.

«
فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده‌ي آن ديگري چه شد؟

«
يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه‌ي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش مي‌بريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشم‌هايش در تاريكي پيدا بود ناله‌ي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب مي‌آيد و با همان صدا ناله مي‌كشد. آن‌هاي ديگر خوابشان سنگين است نمي‌شنوند. هر چه به آنها مي‌گويم به من ميخندند ولي من مي‌دانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا مي‌روم، هر اطاقي مي‌خوابم، تمام شب اين گربه‌ي بي‌انصاف با حنجره‌ي ترسناكش ناله مي‌كشد و جفت خودش را صدا مي‌زند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مي‌نشيند و فرياد مي‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هايش در تاريكي مي‌دانستم كه كجا مي‌نشيند. تير كه خالي شد صداي ناله‌ي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟

«
در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:

«
البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي‌شناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت مي‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده‌اند.

«
بله من ديده ام

«
ولي سياوش جلو آمد قه‌قه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:

«
مي‌دانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار مي‌زند و خوب شعر مي‌گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.

«
بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

«
بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. مي‌دانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله مي‌كشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده‌اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:

«
دريغا كه بار دگر شام شد،
«
سراپاي گيتي سيه فام شد،
«
همه خلق را گاه آرام شد،
«
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

«
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
«
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
«
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
«
چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون »

«
به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه استبعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه‌قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.

«
در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه‌ي پنجره آن‌ها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند

 

صادق هدايت

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

یکشنبه پنجم فروردین 1386

یک ساعت ویژه

----------------------------------------------

 

                                    

مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز گشت .            

دم در ، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .

_ بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟

_ بله حتما ، چه سوالی ؟

_ بابا ، شما برای هر ساعت کار ، چه قدر پول می گیرید ؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : (( این به تو ارتباطی ندارد ؛ چرا چنین سوالی می کنی ؟ ))

_ فقط می خواهم بدانم ، بگوئید برای هر ساعت کار ، چه قدر پول می گیرید ؟

_ اگر باید بدانی خوب می گویم ، 20 دلار .

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود ، آه کشید ، بعد به مرد نگاه کرد و گفت : (( می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید ؟ ))

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : (( اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال ، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری ، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی ؛ من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم . ))

پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست .

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد .

(( چطور به خودش اجازه می دهد ، فقط برای گرفتن پول ، از من چنین سوالاتی بپرسد ؟ ))

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است ؛ شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است ؛ به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند .

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .

_ خواب هستی پسرم ؟

_ نه پدر بیدارم .

_ من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام ؛ امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم ؛ بیا این 10 دلاری که خواسته بودی .

پسر کوچولو نشست ، خندید و فریاد زد : (( متشکرم بابا ! )) بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر ، چند اسکناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است دوباره عصبانی شد و با چهره ی درهم گفت : (( با اینکه خودت پول داشتی ، چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟ ))

پسر کوچولو پاسخ داد : (( برای اینکه پولم کافی نبود ؛ ولی الآن هست ؛ حالا من 20 دلار دارم ؛ آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیائید ؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ... )) .

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

یکشنبه پنجم فروردین 1386

حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه

 ----------------------------------------------

حتما این داستان رو بخونید

اگه وقت ندارین سیوش کنید و بعدا بخونید ( ولی حتما بخونید چون خیلی زیباست ) ( البته به این شرط که با حس بخونیدش ( تو آرامش جملات داستان رو زیر لب ذمذمه کنید و تاثیرش رو ببینید ) )

 

يك شنبه / سوم مهر ماه / صبح، ساعت 10:20

Hasti: سلام

Mehraveh: شما؟

Hasti: من؟

Mehraveh: A/S/L؟

Hasti: چي؟

Mehraneh: تا حالا چت نكرده اي؟

Hasti: نه، نكرده ام.

Mehraveh: معلومه، عينهو مادربزرگ من. بگذريم.

Hasti: بله، بگذريم.

Mehraveh: منظورم Age/Sex/Location بود. البته اگه انگليسي ت عين مادربزرگم نباشه.

Hasti: 27 / M / Iran

Mehraveh: خوبه.

Hasti: چي خوبه؟

Mehraveh: اين كه تو مردي. چون من زنم و اصلا خوشم نمي آد با زن ها چت كنم.

Mehraveh: البته اگه راستش رو گفته باشي؟

Hasti: راست گفتم.

Mehraveh: توي چت روم ها تنها چيزي كه پيدا نمي شه حرف راسته. اما من باور مي كنم.

Hasti: چرا؟

Mehraveh: همين جوري، الكي. اين طور بهتره. ديروز با چند تا از اين زن ها رفته بوديم كوه. هفته ي قبل با چند تا ديگه شون توي جشن تولذ شادي مي زديم و مي رقصيديم. همه ي دوست هاي من دخترند. به جز يكي. اسمش پروزه. يعني بود. تو چي؟

Hasti: چي من چي؟

Mehraveh: منظورم اينه دوست دختر داري؟

Hasti: نه، ندارم.

Mehraveh: يعني اين بدر بد قيافه اي؟

Mehraveh: منظورم"اين قدر" بود. اشتباه تايپ شد. ناراحت شدي؟ شوخي كردم.

Hasti: نه، نشدم. دوست پسر هم ندارم.

Mehraveh : طفلكي!

Hasti : مي خواي عكسم رو ببيني؟

Meharaveh : اگه عكس واقعيت هست آره.

Hasti : عكس خودمه. برات ايميل مي زنم.

Mehraveh : اسم ت چيه؟ منظورم اسم واقعي ته. البته اگه اشكالي نداره.

Hasti : امير. آمير ماهان.

Mehraveh : واقعا؟

 Hasti: واقعا.

Mehraveh : خوشبختم. اسم من مهراوه س. به خدا دروغ نمي گم.

Mehraveh : 19 سالمه. Location رو نمي گم. شايد بعدا گفتم. واي! مادرم اومد. من فردا ساعت هفت مي ام اينجا. اگه دوست داشتي مي توني بياي. فعلا Bye.

 

دوشنبه / چهارم مهر ماه / عصر، ساعت 7:17

Mehraveh : سلام، خيلي وقته منتظري؟

Hasti : از هفت اين جام.

Mehraveh : ببخشيد. رفته بودم سينما. با شادي و سودابه. يه فيلم كمدي. كلي خنديديم. يه آقايي از پشت سر هي مي گفت: « خانم ها لطفا آروم تر.» شادي گفت: « فيلم كمدي يه ديگه. گريه كنيم؟»

Hasti : خوبه.

Mehraveh : چي خوبه؟

Hasti : اين كه خنديديد.

Mehraveh : مرسي.

Hasti : براتون يه شعر گفته ام.

Mehraveh : شعر؟ جدي؟ مگه شما شهر هم مي گيد؟

Mehraveh : منظورم از«شهر» شعر بود. وقتي تند تايپ مي كنم اشتباه مي شه. ببخشيد.

Mehraveh : راستي عكستون رو ديدم. واقعا عكس خودتون بود؟

Hasti : چه طور؟ ترسيديد؟

Mehraveh : نه، اما فكر نمي كردم اين جوري باشيد.

Hasti : چه جوري؟

Mehraveh : هيچي. شعرتون رو نخونديد. منظورم اينه ننوشتيد.

Hasti : مي نويسم. چند دقيقه ي ديگه.

Mehraveh : فردا قراره با سودي(سودابه) بريم ميدون محسني. مي خواد يه دامن بگيره. من هم مي خوام يه جفت كفش بخرم. سودابه عاشق خريد كردنه. مي گه كسي كه هفته اي سه بار نره خريد با زندگي مشكل داره.

Hasti : من هم دوستي داشتم كه درباره ي زندگي عقيده ي جالبي داشت.

Mehraveh : چه عقيده اي؟

Hasti : اون ديگه حالا نيست. مرده.

Mehraveh : مرده؟!

Hasti : يعني خودكشي كرد. پارسال.

Mehraveh : اين رو جدي مي گي يا- ببخشيد- از خودت مي سازي؟

Hasti : دروغ نمي گم.

Mehraveh : خودكشي كرد؟

Hasti : حرفي كه زد از علت خود كشي ش مهم تر بود.

Mehraveh : راستي؟ چي گفت؟

Hasti : رفته بوديم سوار مترو بشيم كه ناگهان اين حرف رو زد. بي مقدمه.

Meharvaeh : چي؟ چي گفت؟

Hasti : قطار داشت با سرعت و سر و صدا از جلو ما مي گذشت كه اين حرف رو زد.

Hasti : در واقع داشت فرياد مي كشيد تا من صداش رو بشنوم.

Hasti : گفت:« كسي كه روزي يه بار گريه نكنه با زندگي مشكل داره.»

Mehraveh : با اين حساب به نظر من بهترين كار رو كرد. منظورم خودكشي يه.

Hasti : بله، شايد.

Mehraveh : نمي خواي شعرت رو بخوني؟

Hasti : چرا مي خونم. ديشب گفتمش. داشتم جلو آينه ي اتاق م دكمه هاي پيراهن م رو مي بستم كه شعر اومد.

Mehraveh : چه وقت شاعرانه اي!

Hasti : از اتاق كه زدم بيرون مادرم گفت چرا دكمه هات رو بالا پايين بستي؟

Mehraveh :  

Hasti : حرف كه مي زني / من از هراس طوفان / زل مي زنم به ميز / به زير سيگاري / به خودكار / تا باد مرا نبرد به آسمان./ لبخند كه مي زني / من- عين هالوها- زل مي زنم به دست هات / به ساعت مچي طلاي ات / به آستين پيراهن ات / تا فرو نروم در زمين./ ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته اي / در كلمه اي انگار / در شين / در قاف / در نقطه ها.

Hasti : همين.

Hasti : چرا حرف نمي زني؟ چراغ ت كه روشنه.

Hasti : كجايي؟

Hasti : خواهش مي كنم چيزي بگو.

Mehraveh :

 

سه شنبه / پنجم مهر ماه / عصر، ساعت 4:45

Hasti : سلام.

Mehraveh : تو بيست و چهار ساعت توي شبكه اي؟ كي اومدي؟

Hasti : از يك ساعت و سي و پنج دقيقه ي پيش منتظرتم.

Mehraveh : آخي، طفلكي! از حالا به بعد ساعت هايي كه قراره بيام برات پيغام مي ذارم.

Mehraveh : صبح رفتيم بازار. سودي يه دامن جيغ قرمز خريد. اون قدر كوتاه كه جلو خودش هم روش نيست بپوشه. من يه جفت كفش تايواني پاشنه دار خريدم. 45 درجه. واي بايد ببيني. محشره. پنج شنبه عروسي سوفياس، خواهر سودي.

Hasti : خوش به حال سودي.

Mehraveh : چرا؟

Hasti : و شادي و ميدون محسني و كفش تايواني پاشنه دار 45 درجه و عروسي سوفيا و كلمه ي« محشره»

Mehraveh : مرسي.

Hasti :‌و « مرسي»

Mehraveh : واي چي شد!

Hasti : و «واي چي شد»

Mehraveh :   

Hasti   

Mehraveh :Merciiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

Mehraveh : شعري رو كه برام نوشته بودي براي سودي خوندم. مي دوني چي گفت؟

Hasti : نه، چي گفت؟

Mehraveh : ناراحت نشي، به خدا منظوري نداشت.

Hasti : ناراحت نمي شم.

Mehraveh : گفت اين يارو كيه؟ ديوونه س؟

Hasti : تو چي گفتي؟ ناراحت نمي شم.

Mehraveh : قول دادي ناراحت نشي.

Hasti : نه، نمي شم.

Mehraveh : گفتم آره ديوونه س. حسابي ديوونه س.

Mehraveh : ناراحت شدي؟

Hasti : نشدم.

Mehraveh : بعد يه چيز ديگه گفتم. گفتم اما گاهي ديوونه ها بهتر از عاقل ها هستند. پرويز زيادي عاقل بود.

Mehraveh : اگه شماره تلفن ت رو بدي شايد به ت زنگ زدم. شايد.

Hasti : با ايميل مي دم. شايد.

Hasti : د. د

Hasti : اين مخفف يه جمله س كه گفتنش براي من خيلي سخته. گاهي ناگهان مي آدو بايد زود بگم تا از دستش خلاص بشم. عينهو بار سنگيني كه ناگهان بذارن روي دوش ت. عينهو گوي داغي كه گذاشته باشند كف دست آدم. بايد زود بندازيش. بايد زود بگيش.

Mehraveh : ياد حشره كش د.د.ت. افتادم.

Mehraveh : حالا اين « د.د» يعني چي؟

Hasti : اگه بخوام بگم يعني چي بايد بنويسمش. من نمي خوام بنويسمش. يعني نمي تونم.

Mehraveh : بذار كمي فكر كنم...

Mehraveh : آهان فهميدم...

Mehraveh : اما گفتنش براي من سخت نيست، گرچه بعد از اون عوضي- پرويز رو مي گم- ديگه نمي خوام به كسي بگم. به هيچ كس.

Mehraveh : تو چه طور به كسي كه تا حالا نديديش مي گي دوستت دارم

 Hasti: شايد يكي از دلايلش اين باشه كه من نمي دنم اون طرف اين كلمات كي هست. نمي دونم چه شكلي هستي. اين طوري هر شكلي كه دوست داشته باشم مي سازمت. اگه ببينمت ديگي مي شي يه نفر. اما حالا صد هزار نفري. هزار نفري. يه ميليون نفري. تا نديدمت تو هر كسي مي توني باشي كه من دوست داشته باشم. ديشب يكي از اون هايي رو كه مي توني باشي توي خواب ديدم.

Mehraveh : خواب من رو؟

Hasti : خواب يكي از « تو » ها رو. يكي از ميليون ها « تو» هايي كه مي تونه پشت اين كلمات به اسم مهراوه با من حرف بزنه.

Mehraveh : خب؟

Hasti : من توي اتوبوس نشسته بودم.

Hasti : تنها.

Hasti : نمي دونم اتوبوس داشت كجا مي رفت. توي يه بيابون بودم.

Hasti : بعد اتوبوس ايستاد و يه دختر سوار شد. انگار كسي به من گفت اين مهراوه س.

Hasti : اتوبوس راه افتاد و كمي بعد باز ايستاد.

Mehraveh : مادرم اومد. زودتر بگو.

Hasti : باز يه دختر سوار شد. عينهو دختر اول.

Hasti : يه مهراوه ي ديگه.

Hasti : اتوبوس راه افتاد و كمي بعد دوباره ايستاد. باز يه مهراوه سوار شد.

Hasti : مهراوه ها تند تند سوار مي شدند. اتوبوس پر شد از مهرتوه ها. روي هر صندل يه مهراوه. انگار محاصره ام كرده بودند. داشتم غرق مي شدم توي مهراوه ها.

Hasti : اين طوري: مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه  مهراوه مهراوه مهراوه

 

چهارشنبه / ششم مهر ماه / صبح، ساعت 11:07

Mehraveh : شماره ي موبايل تون رسيد. مرسي. به تون زنگ مي زنم. شايد امروز ظهر.

 

پنج شنبه / هفتم مهر ماه / عصر، ساعت: 6:00

Mehraveh : اومدم نبوديد. چند دقيقه ي ديگه بر مي گردم.

 

Mehraveh : باز هم نبوديد (6:12)

 

Mehraveh : قرارمون ساعت 6 بود. هفده دقيقه تاخير داشتي. (6:17)

Mehraveh : من دارم مي رم عروسي سوفيا. اومدم يه چيز بگم و برم. درباره ي تلفن ديروز ظهر. درباره ي صداتون.

Mehraveh : صداتون يه جوري بود. نمي دونم كجا بوديد و داشتيد چي كار مي كرديد، اما صداتون يه جوري بود. همون طور كه عكستون يه جوريه. از شماره موبايل تون نتونستم بفهمم كدوم شهر زندگي مي كنيد. اما من توي تهران زندگي مي كنم. خودتون لابد فهميده ايد. نزديك ميدون محسني. حرف هاتون توي تلفن يه جوري بود. يه جور خوبي بود. تا حالا نشنيده بودم. هنوز دارم به شون فكر مي كنم. من تا دير وقت عروسي هستم. آخر شب بر ميگردم.

 

جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت 3:19

Mehraveh : سلام. تازه از عروسي برگشته م. هنوز لباس عوض نكرده م. افتضاح بود. يعني من افتضاح بودم. نمي دونم چه مرگم شده بود. سودي گفت: « چه مرگته دختر؟ چرا بغ كردي؟» نصف چراغ هاي سالن رو خاموش كرده بودند و نمي دونم از كجا هي دود مي ريختند توي سالن. چشم چشم رو نمي ديد. توي رقص همه به هم تنه مي زدند. بس كه شلوغ بود. دوباره نزديك بود بخورم زمين. به خاطر اون كفش هاي تايواني مسخره ي پاشنه بلند. قسم مي خورم هيشكي نمي دونست داره با كي مي رقصه. ساعت دو نصف شب بود كه يهو حس كردم داره حالم به هم مي خوره. شادي گفت: « لابد رو دل كردي». يه پپسي با كرد و خوردم اما فرقي نكرد. رفتم توالتو آب زدم به صورتم. بعد زل زدم تو آينه. هنوز صداي مزيك از توي سالن مي اومد. صداي ديگه اي هم بود. انگار كسي مست كرده بود و داشت فرياد مي كشيد. شادي زد توي در و گفت: « دختر داري چي كار مي كني اون تو؟ زود باش ديگه!» كاري نمي كردم. زل زده بودم به آينه و انگار داشتم به هيولايي نگاه مي كردم. اون جا بود كه يهو ياد تو افتادم. ياد عكس ات. صدات. حرف هات. و بي خودي زدم زير گريه. از دستشويي كه زدم بيرون شادي گفت:« ديوونه شده اي؟ صورتت رو پاك كن شدي عينهو دهاتي ها.» گمونم صورتم از ريملي كه به مژه هام زده بودم سياه شده بود.

 

جمعه / هشتم مهر ماه / صبح، ساعت 4:10

Mehraveh : نيم ساعت پيش خوابيدم اما يهو مثل ديوونه ها از خواب پريدم و كامپيوتر رو روشن كردم. انگار كسي به من گفت او مده اي توي شبكه. چراغ اتاق رو روشن نكرده م تا مادرم بيدار نشه. نور صفحه ي كامپيوتر چشم هام رو اذيت مي كنه. اين وقت شب پشت كامپيوتر چه غلطي مي كنم؟ چه مرگ م شده؟

 

جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت 9:17

Mehraveh : اومدم نبوديد.

Mehraveh : عصر ساعت سه مي آم تو شبكه.

 

جمعه / هشتم مهر ماه / عصر، ساعت 3:00

Mehraveh : اومدم نبوديد. كجاييد؟

 

سه شنبه / دوازدهم مهرماه / شب، ساعت 9:14

Mehraveh : توي چند روز گذشته چند بار اومدم اما نبوديد. ديروز دوبار تلفن زدم جواب نمي داديد. پيغامي هم نگذاشته بوديد. نمي خواهيد با من حرف بزنيد؟

 

سه شنبه / دوازده مهر ماه / شب، ساعت 11:39

Hasti : پيام ساعت چهار و ده دقيقه ي صبح جمعتون رو خوندم.

Hasti : فقط ديوونه ها، فقط عاشق ها، فقط آنها كه خيلي خيلي متفاوت اند...

 

چهارشنبه / سيزدهم مهر ماه / صبح، ساعت 6:12

Mehraveh : كجا بودي توي اين چند روز؟ چرا جواب تلفن رو نمي دادي؟

Mehraveh : مهم نيست. خوبي؟

Mehraveh  : مي خوام باهات حرف بزنم. امروز عصر ساعت مي ام توي شبكه.

 

چهارشنبه / سيزدهم مهر ماه / عصر، ساعت 4:00

Mehraveh : سلام.

Hasti : سلام، يه شعر برات گفته ام. يعني براي كفش هات. كفش هاي تايواني بلند 45 درجه.

Mehraveh : براي كفش هام!؟   

Hasti : بله، براي كفش هات.

Mehraveh : نوشته بودي:« فقط ديوونه ها، فقط عاشق ها، فقط آنها كه خيلي خيلي متفاوتند...» خوب كه چي؟ چرا جمله ت رو كامل نكرده بودي؟

Hasti : تو مي توني هر چيزي كه دل ت بخواد ته اون جمله ي سربريده بذاري و كامل ش كني. من اما چيزي به ش اضافه نمي كنم. من مي خوام اون رو توي همين وضعيت نا تمام نگه دارم تا كلمات ش به التماس بيفتند. مي خوام اين كلمات عوضي كه عرضه ي گفتن يه دوست داشتن ساده رو هم ندارند. براي گرفتن «فعلي» از من به زانو دربيايند. بذار اين جمله خبر مرگ ش در همين و ضعيت بمونه و جون بكنه تا بميره.

Mehraveh : مي خوام ببينمت.

Hasti : نه.

Mehraveh : مي خوام ببينمت.

Hasti : نه.

Mehraveh : توي عروسي يهو حس كردم دارم توي چيزي فرو مرم.

Hasti :خوبه.

Mehraveh : خوبه!؟

Hasti : آره، گاهي فرورفتن خوبه.

Hasti : حسودي نمي كنم / نقطه / نه، من هرگز حسودي نمي كنم / نقطه / به پيراهن ات / نقطه / يا روسري ات / نقطه / يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي / نقطه / من تنها- تا سر حد مرگ – حسودي مي كنم به آن كفش هاي تايواني پاشنه بلند / نه، اين جا ديگر نقطه نمي خواهد.

 

پنج شنبه / چهاردهم مهر ماه / شب، ساعت 11:37

Mehraveh : سلام.

Hasti : سلام. ديروز موبايل م رو ازم گرفتند. به خاطر تلفن ظهر چهارشنبه ي شما.

Mehraveh : كي؟ كي موبايل تون رو برد؟

Hasti : آدم هاي اينجا.

Mehraveh : آدم هاي اون جا؟ اون جا ديگه كجاست؟

Hasti : همين جا كه من هستم. كوهي مي گه ما نبايد با زن ها تماس داشته باشيم. مي گه تلفن به زن ها يه جور تماس با اون هاست. مثل دست زدن به اون هاست.

Mehraveh : كوهي ديگه كيه؟

Hasti : رئيس اين جاست.

Hasti : مي خوام چيزي رو كه چند روز پيش براتون نوشته ام ايميل بزنم.

Mehraveh : منتظر مي مونم. تا ايميل بزنيد من تلويزيون تماشا مي كنم.

Mehraveh : تلويزيون داره سيرك نشون مي ده. مردي با يه پا داره روي طناب راه مي ره.

Hasti : اون روز كه تلفن زديد من توي حياط اين جا بودم. تابستون ها اين جا خيلي گرم مي شه. ظهرها انگار يكي از درهاي جهنم رو باز مي كنند رو به ما.

Hasti : صداتون رو كه شنيدم خشكم زد. مثل كسي كه جلو طوفاني كه از جهنم مي ياد خشكش زده باشه.

Hasti : رفتم زير سايه ي يكي از درخت هاي توي حياط اما فرقي نكرد.

Hasti : هنوز گرم بود. اون قدر عرق كرده بودم كه انگار يه سطل آب ريخته بودند روي سرم.

Hasti : وقتي با تو حرف مي زدم چشمم افتاد به هزار تا نقطه ي سياهي كه زير درخت توي هم وول مي خوردند.

Hasti : هزار تا مورچه ريخته بودند سر يه سوسك مرده.

Hasti : بعد يه زنبور آروم نزديك شد به نقطه ها.

Hasti : انگار مي خواست سوسك رو از زمين برداره. چند بار رفت و اومد اما نتونست.

Hasti : وقتي داشتي پشت تلفن گريه مي كردي زنبور دور شده بود.

Hasti : اون شب حسابي مريض شدم. گمونم گرمازده شده بودم. يعني كوهي گفت گرمازده شده ام. گفت زيادي توي آفتاب مونده ام.

Hasti : همون شب تلفن رو از من گرفت. گفت حرفام رو شنيده. گفت نبايد با زني تماس مي گرفتم.

Hasti : يه هفته مريض بودم. نمي تونستم توي شبكه بيام.

Hasti : وقتي گفتي مردي با يه پا روي طناب راه ميره بي خودي ياد مورچه ها و سوسك و زنبور افتادم.

Hasti : اما خوب بود. خيلي خوب بود.

Hasti : اين كه مريض شده بودم. اين كه به خاطر« تو» مريض شده بودم.

     اون روزها حس مي كردم مثل بيماري پخش شده اي توي بدن م. انگار توي تك تك سلول هام منتشر شده بودي.

Hasti : تا حالا توي كسي منتشر شده اي؟

Hasti : پرسيدم تا حالا حس كرده اي توي كسي، توي روح كسي منتشر شده باشي؟

Hasti : كجايي؟

Hasti : چراغت كه روشنه.

Hasti : هستي؟

Mehraveh :

Hasti : د.د

Mehraveh : من هم همينطور.

Hasti : زياد.

Mehraveh : من هم زياد.

Hasti : خيلي خيلي زياد.

Mehraveh : من هم خيلي خيلي زياد.

Hasti : كاش مي تونستم از توي اين كلمات، از توي اين سيم ها و كابل ها و تلفن ها و كامپيوتر بيام اون جا. بيام پيش تو.

Mehraveh : من هم همينطور.

Hasti : دست ت رو بذار روي صفحه ي مونيتور.

Mehraveh : گذاشتم.

Hasti : من هم گذاشته ام.

 

پنج شنبه / چهاردهم مهرماه / ساعت 11:43

Date: Thu, 5 Oct, 2007

hasti@deepsky.com> < From: "Amir Mahan"

                                                                                                                         د.د Subject:

   To: mehraveh@goldscreen.com

كامپيوتر رو امشب تحويل مي دهم. نه به خاطر كوهي. به خاطر خودم. من دارم اينجا ذوب مي شم. با حرف زدن با شما بيشتر ذوب مي شوم. اگر كامپيوترم را به آن ها دادم ديگر نمي توانم با شما تماس بگيرم. تنها شايد در خواب هايم. اين يادداشت را سه روز قبل كه حسابي بيمار بودم براي تان نوشتم.

 

         اوايل كوچك بود. يعني من اينطور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه برا ينگاه كردنشان- بس كه بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم» خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح ام. فكر مي كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را افريده ام و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهي ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت اش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه ي تواني كه برايم باقي مانده است مي گويم« دوستت دارم » تا شايد اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي كنم رها شوم. تا گوي داغ را، براي لحظه اي هم كه شده، بيندازم روي زمين.

 

جمعه / پانزدهم مهر ماه / صبح، ساعت 5:17

Mehraveh : سلام. خسته ام. حسابي خسته ام. انگار از سوم مهر ماه تا حالا هزار كيلومتر راه رفته ام. انگار ميليون ها كلمه حرف زده ام. ديشب با كفش هام خوابيدم. به خاطر تو.

 

جمعه / پانزدهم مهر ماه / صبح، ساعت 7:12

Mehraveh :...

 

جمعه / پانزدهم مهر ماه / عصر، ساعت 4:28

Mehraveh : د.د / زياد / خيلي زياد

 

شنبه / شانزدهم مهر ماه / شب، ساعت 10:45

Mehraveh :

 

يك شنبه / هفدهم مهر ماه / ظهر، ساعت 12:18

Mehraveh : صداي خفه ي اذان مي آيد. از چند كوچه پايين تر.

 

دوشنبه / هجدهم مهر ماه / صبح، ساعت 6:10

Mehraveh : د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و  د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و

 

چهارشنبه / بيستم مهرماه / صبح، ساعت 5:37

Mehraveh : ديشب توي پله هاي خونه ليز خوردم. بس كه تند تند مي رفتم بالا. زانوم زخمي شد. قوزك پام خراش برداشت. مادرم گفت:« حواس ت كجاست، دختر؟» شب، قبل از خواب توي رختخواب مثل بچه ها بغض كردم و تا دير وقت گريه مي كردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزك پام نبود. تسمه ي كفشم پاره شده بود.

 

مصطفي مستور             منبع

 

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

می خواستم ,,, نتوانستم

----------------------------------------------

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
          
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
                
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

       
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
             
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون ميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

          
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
              
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

            
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
                 
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

                  
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
                 
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

 

منبع : یگانه تندیس عشق

تایپ شده به دست حسرت در | موضوع: داستان
•  لینک ثابت این پست   • 
 
موفقیت در 4 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار موفقیت در 12 سالگی یعنی پیدا کردن دوست موفقیت در 18 سالگی یعنی داشتن گواهینامه موفقیت در 20 سالگی یعنی امکان ازدواج موفقیت در 35 سالگی یعنی پول داشتن موفقیت در 50 سالگی یعنی پول داشتن موفقیت در 65 سالگی یعنی امکان ازدواج موفقیت در 70 سالگی یعنی داشتن گواهینامه موفقیت در 75 سالگی یعنی پیدا کردن دوست موفقیت در 80 سالگی یعنی خیس نکردن شلوار