جمعه سی و یکم فروردین 1386
شفاى سرطانى
----------------------------------------------
پير مرد مى گويد:
«بيمارى من از يك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.
روزى يكى از فاميل ها به عيادتم آمد. او وقتى رفت، ديدم كه سيدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ايستاد و فرمود: چرا خوابيده ايد؟
گفتم: بيمار هستم. قبلا مريض نبوده ام. چند روزى است كه اين طور شده ام. آقا فرمود: فردا بيا جمكران!
صبح، وقتى دكتر براى معاينه آمد، گفتم: نمى خواهم معاينه ام كنيد! گفت: مسئوليت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(عليه السلام) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.
پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به ديدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!
قربانى اى تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(عليه السلام) را صدا مى كردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.
با اين كه مدتى بود كه گويى يك تكه سنگ در شكم داشتم و ميل به غذا نداشتم، امّا اشتهايم خوب شده و انگار سنگ از بين رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان(عليه السلام)شفايم دهد».
جمعه سی و یکم فروردین 1386
شفاى پسر بچه فلج
----------------------------------------------
يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد، چنين نقل مى كند:
«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟
زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.
پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟
گفت: پس چه كنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!
كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد!
پرسيدم: چى شده خانم؟
گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.
زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.
گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم.
جمعه سی و یکم فروردین 1386
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
----------------------------------------------
نویسنده : فروغ فرخزاد
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است.
در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد .
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد .
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند .
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود
، و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم
.انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :
،صبور
،سنگین
.سرگردان
در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد
من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......
چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
مینشست
و آن ستاره ها مقوایی
. به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .
پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید .
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .
...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
.... شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و
،آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ،باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....
من از کجا میآیم؟
به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
نگاه کن که چه برفی میبارد....
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....
***
عنوان : بعد از تو
ای هفت سالگی
ای لحظه های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت ها میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم :
" زنده باد
مرده باد "
و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب هامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم .
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ ، آن درخت تناور بود
که زنده های اینسوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
ومرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی
روشن شدند.
صدای باد می آید
صدای باد می آید، ای هفت سالگی
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چقدر باید پرداخت؟...
***
عنوان :پنجره
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرها مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟
حس می کنم که وقت گذشته ست
می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .
***
عنوان : دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
***
عنوان : کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب ديده ام ...
***
عنوان : تنها صداست که می ماند
چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از لاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟
***
عنوان :پرنده مردنی است
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
امتحان
----------------------------------------------
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
مدل
----------------------------------------------
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آ خر دچار مشکل بزرگی شد :
می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح
که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه
تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن
جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش
اتودها و طر حهایی برداشت.
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز
برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او
فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در
جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند،
چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند : دستیاران
سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و
خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود،
چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی! و اندوه گفت:
"من این تابلو را قبلأ دید هام"«
داوینچی با تعجب پرسید: کی؟«
‐ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در
یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از
« من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم!!!!
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
عشق و دیوانگی...
----------------------------------------------
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی!فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!د
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
الحمدلله
روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
بهشت و جهنم
----------------------------------------------
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذيرفت ، او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
5 درس
----------------------------------------------
درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
تاثیر
----------------------------------------------
خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام «تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نميکند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار دادکه او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحاني هایش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون»تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي»را در نوبت آخر قرار داد .با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد،بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي» نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام ميدهدو رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش ميکند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه اي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نميدهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتارخود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود.خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين هاي آن هم افتاده بودبه همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بوداز لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي »کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماندتا اينکه سرانجام خانم معلم خودرا تنها گير آورد. سپس به وي گفت:خانم معلم امروز شمادقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعداو ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدودنکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد.خانم «تامپسون»بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد.همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد .پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي»يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد.خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بوداو بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه اونامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بوددرحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است.او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بودکه وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش ميداند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي»اذعان مي کردکه او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون»رسيد. او در نامه خود نوشته بودکه با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند.«تدي»اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيردوبه جاي مادر داماد در مراسم عقدحضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس ميزنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بودکه خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که ميتوانم مهم وتاثير گذار باشم.خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي ميتوانم مهم و تاثير گذار باشم.درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايدبياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
گروه 99
----------------------------------------------
پادشاهی که در یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه آشپزی شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم وبا رضایت زندگی می کنیم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست و:
اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید کاری را انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها سکه ها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ................. . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا سرحد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
مرد و اسب و سگ در جاده
----------------------------------------------
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
توکل
----------------------------------------------
يك كوهنورد مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
شیطان
----------------------------------------------
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید
....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
معجزه
----------------------------------------------
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از
کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي
آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
سه قطره خون
ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتهي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا ميگيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيدهام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست: «سه قطره خون.»
***
« آسمان لاجوردي، باغچهي سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچهها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه ميمانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجرهي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيدهام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي نالهها، سكوتها، فحشها، گريهها و خندههاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.
***
« هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همهي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خندهي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نميايستاد حسن همهي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر ميريختم ميدادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ ميايستادم دستم را به كمر ميزدم، مردهها را كه ميبردند تماشا ميكردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نميزدم تا اينكه محمد علي از آن ميچشيد آنوقت ميخوردم، شبها هراسان از خواب ميپريدم، به خيالم كه آمدهاند مرا بكشند. همهي اينها چقدر دور و محو شده …! هميشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.
« دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، رودههايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد. ميگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دستهايش را از پشت بسته بودند. فرياد ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من ميدانم همهي اينها زير سر ناظم است:
« مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار ميخواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله ميداند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
« همهي اينها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانهها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشمهاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
ميكند، هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بيآزار بيچارهاي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را ميشناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجرهاش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربهها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.
« ديروز بود دنبال يك گربهي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است.
« از همهي اينها غريبتر رفيق و همسايهام عباس است، دو هفته نيست كه او را آوردهاند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. ميگويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامهي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او ميافتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم ميخواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آوردهاند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :
« دريغا كه بار دگر شام شد،
« سراپاي گيتي سيه فام شد،
« همه خلق را گاه آرام شد،
« مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
« جهان را نباشد خوشي در مزاج،
« بجز مرگ نبود غمم را علاج،
« وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
« چكيدهست بر خاك سه قطره خون »
ديروز بود در باغ قدم ميزديم. عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه ميآيند. من آنها را ديده بودم و ميشناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبلهروي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
***
«تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آوردهاند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون ميرفتيم و با هم بر ميگشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره ميكرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوالپرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
«خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوهي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانهي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برميگشتم از آن بالا در خانهي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
«سياوش تو هستي؟»
او مرا شناخت و گفت:
«بيا تو كسي خانه مان نيست.»
«صداي تير را شنيدي؟»
« انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانهشان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:
«تو چرا به ديدن من نيامدي؟»
«من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد.»
«گمان ميكنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند.»
دوباره پرسيدم:
«اين صداي تير را شنيدي؟»
« بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.
« بعد مرا برد در اطاق خودش، همهي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوهي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
« من يك گربهي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربههاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشمهاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي جلو ميدويد، ميو ميو ميكرد، خودش را به من ميماليد، وقتي كه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزهاش را به صورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را ميليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربهي ماده مكارتر و مهربانتر و حساستر از گربهي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در ميآمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز ميكرد، دوري ميجست. لابد نازي پيش خودش خيال ميكرد كه آدمها زرنگتر از گربهها هستند و همهي خوراكيهاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كردهاند و گربهها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.
« تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش ميافتاد و او را به يك جانور درنده تبديل ميكرد. چشمهاي او درشتتر ميشد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف در ميآمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در ميآورد. چون با همهي قوهي تصور خودش كلهي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان ميكرد، در كمين مينشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود. بعد از آنكه از نمايش خسته ميشد، كلهي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز ميكرد و نه تملق ميگفت.
« در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نميكرد، خانهي ما را مال خودش ميدانست، و اگر گربهي غريبه گذارش به آنجا ميافتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و نالههاي دنبالهدار شنيده ميشد.
« صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعرهاي كه از گرسنگي ميكشيد با فريادهايي كه در كشمكشها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه ميانداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير ميكرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك نالهي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت ميكشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاههاي نازي از همه چيز پرمعنيتر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد: در پس اين كلهي پشمآلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج ميزند!
« پارسال بهار بود كه آن پيشآمد هولناك رخ داد. ميداني در اين موسم همهي جانوران مست ميشوند و به تك و دو ميافتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همهي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كلهاش زد و با لرزه اي كه همهي تن او را به تكان ميانداخت، نالههاي غمانگيز ميكشيد. گربههاي نر نالههايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكشها نازي يكي از آنها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربههاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد مادهي خودشان جلوهاي ندارند. برعكس گربههاي روي تيغهي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را ميدهد طرف توجه مادهي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند ميخواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش ميآمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد و ناله هاي شادي ميكردند. تا سفيدهي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق ميشد.
« شبها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار ميكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينهي ديوار باغ افتاد و مرد.
« تمام خط سير او لكههاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشتهي او رفت. دو شب و دو روز پاي مردهي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس ميكرد، مثل اينكه به او ميگفت: «بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نميخوري؟ پاشو ، پاشو!» چون نازي مردن سرش نميشد و نميدانست كه عاشقش مرده است.
« فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مردهي آن ديگري چه شد؟
« يكشب صداي مرنو مرنو همان گربهي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش ميبريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود نالهي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب ميآيد و با همان صدا ناله ميكشد. آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نميشنوند. هر چه به آنها ميگويم به من ميخندند ولي من ميدانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشتهام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا ميروم، هر اطاقي ميخوابم، تمام شب اين گربهي بيانصاف با حنجرهي ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.
امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مينشيند. تير كه خالي شد صداي نالهي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟
« در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:
«البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من ميشناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت ميدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديدهاند.
«بله من ديده ام.»
« ولي سياوش جلو آمد قهقه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
« ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر ميگويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.
« بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:
«بله امروز عصر آمدم كه جزوهي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زدهاند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآوردهام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
« دريغا كه بار دگر شام شد،
« سراپاي گيتي سيه فام شد،
« همه خلق را گاه آرام شد،
« مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
« جهان را نباشد خوشي در مزاج،
« بجز مرگ نبود غمم را علاج،
« وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
« چكيدهست بر خاك سه قطره خون »
« به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه است.» بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قهقه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.
« در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشهي پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند
صادق هدايت
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
افسوس
این شعر رو هم تو ایام سوگواری حسین بن علی ( سلام بر او ) گفتم :
واسه من فقط یه شعر نیست چون با تمام وجودم و با یه افسوس عمیق به زبونم جاری شد ...

<< حسرت >>
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
فاطمه فاطمه است
نوشته: دکتر علی شريعتی
فاطمه، چهارمين دختر پيامبر بزرگ اسلام بود و كوچكترين، هم دختر آخرين خانواده اى كه پسرى برايشان نمانده بود و هم در جامعه اى كه ارزش هر پدرى و هر خانواده اى به "پسر" بود. نظام قبيله اى عرب، از دوره "مادر سالارى" گذشته بود و در عصر جاهليت نزديك به "بعثت" ، عرب به دوره "پدر سالارى" رسيده بود و "خدايان" مذكر شده بودند و بت ها و فرشتگان ماده بودند( يعنى كه دختران خداى بزرگ - الله-اند) و حكومت قبيله با "ريش سفيد"(شيخ)، و حاكميت خانواده ها و خاندان ها با "پدر بزرگ" بود و اساساً مذهب نزدشان، سنت پدرانشان بود و ملاك درستى عقيده و عامل ايمانشان ايمان و عقيده "آباء" شان و پيامبران بزرگى كه در قرآن آمده اند همه بر اين مذهب "آباء ى اجدادى" شوريده اند و قومشان همه براى حفظ اين "سنت پدرى" در برابر اين "انقلاب عليه نياكان پرستى" و "اساطير الاولين گرائى" ايستادند كه آن يكنوع "ارتجاع سنتى تقليدى و موروثى" بود بر پايه اصل "پدر پرستى" و اين يك "بعثت انقلابى خودآگاهانه فكرى" براساس "خداپرستى".
گذشته از اين، زندگى قبيله اى بخصوص در صحراى خشن و در زندگى سخت و روابط قبايلى خصمانه كه براصل "دفاع و حمله" مبتنى بود واصالت "پيمان"، "پسر" را موقعيتى مى بخشيد كه پايه نظامى و اجتماعى داشت و بر "فايده و احتياج" استوار بود ولى طبق قانون كلى جامعه شناسى، كه "سود" به "ارزش" بدل مى شود، "پسر بودن" خود بخود ذات برترى يافت، و داراى "فظائل" ، ارزشهاى معنوى و شرافت اجتماعى و اخلاقى وانسانى شد و به همين دليل و به همين نسبت، "دختر بودن" حقير شد و"ضعف" در او به "ذلت" بدل گرديد، و "ذلت" او را به "اسارت" كشاند و "اسارت" ارزشهاى انسانى او را ضعيف كرد و آنگاه موجودى شد "مملوك" مرد، ننگ پدر، بازيچه هوس جنسى مرد، "بز" يا " بنده منزل" شوهر! و بالاخره موجودى كه هميشه دل "مرد خوش غيرت" را مى لرزاند كه "ننگى بالا نياورد" و براى خاطر جمعى و راحتى خيال پس چه بهتر كه از همان كودكى زنده بگورش كند تا شرف خانوادگى پدر و برادر و اجداد همه مرد! لكه دار نشود، چه ،به نقل حكيم فردوسى در شاهنامه:
زن و اژدها هردو در خاك به، جهان پاك از اين هردو ناپاك به و اين سخن گوئى ترجمه اين سخن شاعر عرب است:
لكل اب بنت يرجى بقاء وها ، ثلاثه اصهار اذا ذكرالصهر فبيت يغطيها، و بعل يصونها، و قبر يواريها، و خيرهم القبر (هرپدرى دخترى داشته باشد كه بخواهد ماندگار شود، هرگاه به ياد داماد مى افتد، سه "داماد" دارد: يكى " خانه"اى كه پنهانش كند، دومى "شوهر"ى كه نگهش دارد، سومى "قبر"ى كه بپوشاندش، و بهترينشان قبر است!)
و اين اصطلاح، را كه "گور" را داماد تعبير كنند، گوئى در زبان همه "مردان خوش غيرت" متداول بوده است و هر پدر يا برادر اصيل و آبرومندى كه به حميت و حيثيت خانوادگى و آباء اجدادى خويش پابندبود، و "نام و ننگ" سرش مى شده است ، در آرزو و يا انتظار "مرگ" بوده تا از دختر يا خواهرش "خواستگارى كند" و يا به دست خود، عروس را با اين داماد هولناك "دست بدست" دهد و "بهترين داماد" را برايش انتخاب كند چه، شاعر ديگرى نيز با همين تعبير، براى دخترش از "محبوبترين دامادها" ياد مى كند كه:
احب اصهارى الى، "القبر"!
و اين همان "زن و اژدها هردو در خاك به" است، زيرا اصل رايج بوده است كه: "دفن البنات من المكرمات". و اين است كه قرآن با لحن سرزنش آميز و اثربخشى ازين "خوش غيرت" هاى وحشى ياد مى كند كه: "تا به يكيشان مژده دختر دادند، در حاليكه خشمش را فرو خورده، چهره اش سياه شد".
(واذا بشر احدهم بالانثى، ضل وجهه مسودا وهو كظيم!) نكته حساسى كه خانم دكتر عائشه عبدالرحمن "بنت الشاطى" نويسنده اسلامى معاصر از قرآن دريافته است، اين است كه فاجعه اساساً ريشه اقتصادى داشته و ترس از فقر آنرا در جامعه عرب جاهلى رواج داده است و اين عقيده اصلى را كه امروز غالب جامعه شناسان معتقدند تاييد مى كند و آن اين است كه عقايد و احساسات و حساسيت هاى اخلاقى و روحى و بحث "ارزشها"ى معنوى در مساله "زن و مرد" و "دختر و پسر" از قبيل" ننگ و حميت و غيرت و افتخار و فضيلت و شرافت پسر داشتن و سرشكستى و خوارى دختر بودن" و اينكه دختران را از ترس بالا آوردن ننگى در آينده زنده بگور مى كرده اند و يا به اين علت كه نكند در جنگها به اسارت دشمن بيفتد و كنيز بيگانه شود و يا -بقول قيس بن عاصم- "با آدم بى سرو پائى ازدواج كند"... همه پديده هاى بعدى و ثانوى يا به اصطلاح "روبنائى"اند و معلول واقعيت هاى تبديل شده و تغيير شكل يافته، و اصل همان عامل اقتصادى است، چنانكه پيش از اين اشاره كردم كه در نظام قبايلى - از آن رو كه خشونت زندگى و توليد (بخصوص در صحراى عربستان) و خصومت دائمى در روابط قبايلى به خشونت انسانى و نيروى بازو سخت نيازمند است - خود بخود، پسر عامل اقتصادى و دفاعى و اجتماعى ضرورى يك خانواده يا قبيله مى شود و پسر نان ده و دختر نان خور، و طبيعتا" ، اختلاف جنسى ملاك اقتصادى طبقاتى مى شود و مرد طبقه حاكم و مالك را مى سازد و زن طبقه محكوم و مملكوك را، و رابطه زن ومرد بصورت رابطه ارباب و رعيت در مى آيد و اين دو پايگاه اقتصادى براى هريك از اين دو "جنس" دو نوع "ارزش" هاى انسانى و معنوى مختلف را مى سازد، همچنانكه مالكيت اقتصادى در خانواده اى 7 پس از مدتى ، شرافت هاى خونى وارثى و ارزشهاى اخلاقى و ذاتى و فضائل و كرامات اشرافى ببار مى آورد وبرعكس، فقر همه اينها را به بادمى دهد اين است كه دختر آوردن و دختر دار شدن ننگ مى شود و عار و عامل بى آبروئى و احتمال آبروريزى خانواده و احتمال ازدواج او با كسى كه هم شان اين تبار و نژاد نيست كه به نظر من، اين ترس - كه يك پديده اخلاقى است - خود ، زاده يك عامل اقتصادى و صريحى است و آن حفظ مالكيت و ادامه تمركز ثروت در نسل بعدى خانواده است و از اين رو است كه در نظام هاى پدرسالارى، پدر كه مى ميرد، تنها پسر بزرگ وارث بود و وارث همه چيز و حتى زنان پدرش و ازجمله مادر خودش. و به همين علت بود كه دختران را از ارث محروم مى كردند تا ثروت پدر پس از او تقسيم نشود و همراه دختر - هاى خانواده در خانواده هاى ديگر پخش و پلا نگردد و همين است كه هنوز در خانواده هاى قديم اشرافى ما رسم است و اصرار و تعصب كه ازدواج ها در داخل خاندان انجام شود و عقد دختر عمو و پسر عمو را در " آسمان" ببندند، تا دختر عمو ارثيه اش را از اين خاندان برنگيرد و با بيگانه اى كه بايد عقدش را در " محضر" بست، بيرون نبرد.
اين است كه مورخان قديم و محققان جديد تاريخ اديان براى "زنده به گور كردن دختران" در جاهليت توجيه هاى گوناگون دارند، از قبيل ترس از ننگ و تعصب هاى ناموسى و ترس از ازدواج با ناجور و يا بگفتهء برخى از مستشرقان و مورخان اديان، دنباله ء سنتى كه در مذاهب بدوى دختران براى خدايان قربانى می كردند اما قرآن راست و روشن ميگويد: "ترس از تهيدستى بوده است، يعنى عامل اقتصادى است و بقيه حرفها همه حرف است و به نظر من اين تعبير و تصريح نه تنها فقط براى بيان علمى علت اين جنايت است بلكه تكيه قرآن و صراحت بيانش براى تحقير و سرزنش و رسوا كردن كسانى است كه در زنده بگور كردن دخترانشان مسائل اخلاقى و شرافتى و ناموسى را پيش مى كشيدند، و اين قساوت ددمنشانه را كه زاده دنائت و پستى و ترس از فقر و عشق به مال بود وحاكى از جبن وضعف، با پرده هاى فريبنده اى مى پوشاندند وبا كلمات آبرومندانه شرافت وحميت و ناموس و عقت و غيرت توجيه مى كردند.
"ولاتقتلوا اولادكم من املاق، نحن نرزقكم واياهم". "ولا تقتلوااولادكم خشيه املاق، نحن نرزقهم و اياكم، ان قتلهم كان خصاَ كبيرا".
اما درعين حال، همچنانكه گفتم، من فكر مى كنم اينكه قرآن تكرار مى كند كه "ما شما را وهم بچه ها را روزى مى دهيم" پس آنها "املاق" (احتياج و تهيدستى) نكشيد، مى خواهد اولا علت بعيد اين فاجعه را بيان كند و مردم را بدان آگاه سازد و ثانيا" توجيهات اخلاقى و اسنانى دروغينى را كه براى آن مى كنند نفى كند وصاف و پوست كنده بگويد كه اين يك عمل اخلاقى و شرفى نيست بلكه صد در صد اقتصادى است و ناشى از حرص و مالدوستى و ضعف و ترس. و گرنه احساس عمومى به اين واقعيت آگاهى نداشته و جز در برخى موارد و تنها در ميان طبقه محروم، همه جا آنرا جلوه اى از وجدان عمومى و روح مردانگى و حميت و شرف خانوادگى تلقى مى كردند، چه، وجدان جامعه قبايلى عرب همه ارزشهاى انسانى را به پسر اختصاص ميداد و دختر را فاقد هرگونه فضيلت و اصالت بشرى مى شمرد، پسر نه تنها عامل كسب ثروت و دستيار پدر و حامى خانواده و در جنگهاى قبايلى افتخار آفرين پدر و خاندان و قبيله بود، وارث همه مفاخر اجدادى و حامل ارزشهاى نژادى و ادامه موجوديت اجتماعى و معنوى خانواده و صاحب نام نگاهندارنده كانون و روشن دارنده چراغ پس از مرگ پدر بود، چه دختر "عائله" است و "اثاثه جاندار" خانه پدر وبعد هم كه ازدواج كرد، شخصيتش در خانواده بيگانه حل مى شود و مى شود اثاث خانه ديگرى كه حتى نام خانواده اش را نگاه نمى تواند داشت و فرزندانش متعلق به بيگانه وصاحب نام، نژاد و عنوان بيگانه. اين است كه پسر همه قدرت مادى و سرمايه اقتصادى و دستيار اجتماعى و همرزم نظامى پدر است و هم زينت حيات وحيثيت و شهرت و ارج و اعتبار معنوى وى و پشتوانه اصالت خانواده و تضمين كننده بقا و اقتدار آينده آن و دختر هيچ! "عورتينه" اى است كل برخانواده (عائله) كه هم چندان ضعيف است كه هميشه بايد مورد حمايت قرار گيرد و هنگام حمله، همچون لنگه كفشى كه با نخى به پاى مرغ مى بندند، جنگجو را از پرواز سبكبال و يوش سبكبال برفراز خيمه ها و قلعه هاى دشمن مانع مى شود و هنگام دفاع ، هميشه در خاطر آن است كه به اسارت دشمن رود و لحظه اى غفلت يا ضعف براى هميشه داغ ننگى را بر پيشانى جوانمردان قبيله بنهد و در صلح هم هميشه بايد دل غيرتمندان خانواده براو بلرزد كه باعث خجالتى نشود و پس از اين همه رنج و زحمت و خرج و دلهره ، آخرش هم طعمه ديگران است و مزرعه اى كه بيگانه در آن مى كارد و مى درود!
....اين است كه بهترين راه حل طبيعتاً جز اين نيست كه تا در دامن مادر آمد به دست مرگش بسپارند و در كودكى، عروسش كنند و "گور" سرد را به دامادى خود بخوانند!
مردى كه پسر ندارد "ابتر" است، بى دم و دنباله است و عقيم "كوثر" پرى است و بسيارى و فراوانى خير و بركت، و فراوانى ذريه و اولاد است كه خداوند در مقابل كفار كه پيغمبر محبوبش را ابتر ناميدند بشارت داشتن ذريه بسيار به آن حضرت داد.
در چنين محيطى و زمانى است كه تقدير كه در پس پرده غيب دست اندركار بر هم زدن همه چيز است و پنهانى برآن است تا در اين مرداب آرام و متعفن زندگى و زمان انقلابى ريشه بر انداز و آفريننده برپا كند وطوفانى برانگيزاند، ناگهان نقشه شگفت، شيرين اما دشوارى را طرح مى كند، و براى اين كار دو چهره شايسته را برمى گزيند: پدرى را ودخترى را. بار سنگين آنرا بايد محمد (ص) بكشد(پدر)، و خلق ارزشهاى نوين انقلابى را بايد فاطمه (ع) در خويش بنمايد (دختر).
چگونه؟
اكنون قريش كه بزرگترين قبيله عرب است و سرشار افتخارات دينى و دنيائى و چهره اشرافيت قوم، همه مفاخر خويش را به دو خانواده بنى اميه و بنى هاشم سپرده است. بنى اميه ثروتمندترند ولى بنى هاشم آبرومندتر، چه پرده دارى كعبه در اين خانواده است و عبدالمطلب، شيخ قريش از اينها است.
اكنون عبدالمطلب مرده است و ابوطالب، بزرگ بنى هاشم نفوذ و قدرت پدر را ندارد، در تجارت نيز ورشكسته و از فقر فرزندانش را ميان خويشاوندانش تقسيم كرده است. رقابت شديدى ميان اين دو خانواده جان گرفته و بنى اميه مى كوشد تا وارث تمام مناصب و مفاخر قريش گردد و بنى هاشم را از نظر معنوى نيز بشكند. تنها خانواده اى كه در بنى هاشم اعتبار و حيثيتى تازه يافته خانواده محمد است، نواده عبدالمطلب كه ازدواج با خديجه، زن نامور و با شخصيت و ثروتمند مكه، برايش موقعيت اجتماعى استوارى پديد آورده است.
استحكام شخصيت و امانت و اعتبارى كه خود محمد نيز در ميان مردم و بخصوص در جمع بنى هاشم و رجال قريش نشان داده است، همه را متوجه كرده كه وى آينه مفاخر عبد مناف و نگاهبان اشرافيت بنى هاشم و بخصوص احيا كننده حيثيت عبدالمطلب خواهد شد، چه حمزه جوانى است پهلوان ماب، ابولهب مردى بى اعتبار، عباس پولدارى بى شخصيت و ابوطالب با شخصيتى بى پول و اين تنها محمد است كه با جوانى، هم خود و هم همسرش شخصيتى نافذ دارند و هم ثروتى قابل، و شجره بنى هاشم بايد از اين خانه شاخ وبرگ بر افشاند و برمكه سايه افكند.
همه در انتظار تا از اين خانه "پسرانى برومند" بيرون آيند و به خاندان عبدالمطلب و خانواده محمد قدرت و اعتبار و استحكام بخشند.
فرزند نخستين دختر بود! زينب اما خانواده در انتظار پسر است. دومى دختر بود: رقيه. انتظار شدت يافت و نياز شديدتر. سومى: ام كلثوم
دوپسر، قاسم و عبدالله آمدند، مژده بزرگى بود، اما ندرخشيده افول كردند. و اكنون در اين خانه سه فرزند است و هرسه دختر. مادر پير شده است و سنش از شصت مى گذرد و پدر، گرچه دخترانش را عزيز مى دارد اما با احساسات قومش و نياز و انتظار خويشاوندانش شريك است.
آيا خديجه كه به پايان عمر نزديك شده است فرزندى خواهد آورد؟ اميد، سخت ضعيف شده است. آرى، شور و اميد در اين خانه جان گرفت و التهاب به آخرين نقطه اوج رسيد، اين آخرين شانس خانواده عبدالمطلب است و آخرين اميد. اما... باز هم دختر!
نامش را فاطمه گذاشتند. شور و شوق از خانواده بنى هاشم به بنى اميه منتقل شد و... دشمن كامى. زمزمه ها و دشنام ها و فريادها كه:" محمد ابتر شده ". مردى كه آخرين حلقه زنجير خاندان خويش است، خانواده اى "چهار دختر" و همين!
و شگفتا! تقدير چه بازى زيبا و قشنگى را آغاز كرده است. زندگى مى گذرد و محمد (ص) در طوفانى كه رسالتش را بر انگيخته غرق مى شود و و پيامبر مى شود و فاتح مكه و قريش همه اسيران آزاده شده اش (طلقاء) وقبائل همه به زير فرمانش و سايه اش بر سراسر شبه جزيره مى گسترد و شمشيرش چهره امپراطورى هاى عالم را مى خراشد و آوازه اش در زمين و آسمان مى پيچد و در يك دست قدرت و در دستى ديگر نبوت و سرشار از افتخاراتى كه در خيال بنى اميه وبنى هاشم در دماغ عرب و عجم نمى گنجد. و اكنون محمد (ص)، پيامبر است، در مدينه، در اوج شكوه و اقتدار و عظمتى كه انسان مى تواند تصور كند. درختى كه نه از عبد مناف و هاشم و عبدالمطلب، كه از نو روئيده است، بر زير كوه، در حرا. و سراسر صحرا را، چه مى گويم؟ افق تا افق زمنى را... و چه مى گويم؟ درازناى زمان را، همه آينده را تا انتهاى تاريخ فرا مى گيرد، فرا خواهد گرفت.
و اين مرد چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پيش از خود وى مردند. و اكنون تنها يك فرزند بيش ندارد، يك دختر، كوچكترينش.
فاطمه
وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافيت نوينى كه نه از خاك و خون و پول كه پديده وحى است، آفريده ايمان و جهاد و انقلاب و انديشه و انسانيت و ... بافت زيبائى از همه ارزشهاى متعالى روح. محمد، نه به عبدالمطلب و عبد مناف، قريش و عرب، كه به تاريخ بشريت پيوند خورده و وارث ابراهيم است و نوح و موسى و عيسى و فاطمه تنها وارث او.
انااعطيناك الكوثر، فصل لربك و انحر. ان شانئك هوالابتر. به تو " كوثر" عطا كرديم اى محمد(ص).پس براى پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانى كن. همانا، دشمن كينه توز تو همو" ابتر" است! او باده پسر، ابتر است، عقيم و بى دم و دنباله است، به تو كوثر را داديم، فاطمه را. اين چنين است كه "انقلاب" در عمق وجدان زمان پديد مى آيد!
اكنون، يك "دختر"، ملاك ارزشهاى پدر مى شود، وارث همه مفاخر خانواده مى گردد و ادامه سلسله تيره و تبارى بزرگ، سلسله اى كه از آدم آغاز مى شود و بر همه راهبران آزادى و بيدارى تاريخ انسان گذر مى كند وبه ابراهيم بزرگ مى رسد و موسى وعيسى را به خود مى پيوندد و به محمد مى رسد و آخرين حلقه اين " زنجير عدل الهى "، زنجير راستين حقيقت، " فاطمه " است.
آخرين دختر خانواده اى كه در انتظار پسر بود. و محمد مى داند كه دست تقدير با او چه مى كند. و فاطمه نيز مى داند كه كيست! آرى در اين مكتب، اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب، اين چنين زن را آزاد مى كنند.
و مگر نه اين مذهب، مذهب ابراهيم است واينان وارثان اويند؟
هيچ جسدى را حق ندارند كه در مسجد دفن كنند. و بزرگترين مسجد زمين مسجدالحرام است، كعبه. اين خانه اى كه حرم خداست و حريم خداست، قبله همه سجده ها، خانه اى كه به فرمان او و بدست ابراهيم بزرگ برپا شده است و خانه اى كه پيامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد كردن اين "خانه آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوى آن. همه پيامبران بزرگ تاريخ خادم اين خانه اند، اما هيچ پيامبرى حق ندارد در اينجا دفن شود. ابراهيم آنرا بنا كرد و مدفنش آنجانيست و محمد(ص) آنرا آزاد كرد و مدفنش آنجانيست.
در طول تاريخ بشريت، تنها و تنها يك تن از چنين شرفى برخوردار است، خداى اسلام از نوع انسان يكى را برگزيد تا در خانه خاص خويش، در كعبه دفن شود. كى؟
يك زن، يك كنيز، هاجر.
خدا به ابراهيم فرمان مى دهد كه بزرگترين پرستشگاه انسان را - خانه مرا- كنار خانه اين زن بنا كن. و بشريت، هميشه بايد برگرد خانه هاجر طواف كند.
خداى ابراهيم، سرباز گمنامش را ازميان اين امت بزرگ، يك زن انتخاب مى كند، يك مادر آن هم يك كنيز. يعنى موجودى كه در نظام هاى بشرى از هر فخرى عارى بوده است. آرى، در اين مكتب اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب اين چنين زن را آزاد مى سازند. اين تجليل از مقام زن است.
و اكنون باز خداى ابراهيم فاطمه را انتخاب كرده است. با فاطمه،"دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خويش، و صاحب ارزشهاى نياكان و ادامه شجره تبار واعتبار پدر، جانشين "پسر"مى شود. در جامعه اى كه ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور كردنش پاك مى كرد و بهترين دامادى كه هر پدرى آرزو مى كرد نامش "قبر" بود. و محمد مى دانست كه دست تقدير با او چه كرده است. و فاطمه نيز مى دانست كه كيست. اين است كه تاريخ از رفتار محمد با دختر كوچكش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستايش هاى غير عادى اش از او.
خانه فاطمه و خانه محمد كنار هم است. فاطمه تنها كسى است كه با همسرش على در مسجد پيامبر، با او هم خانه اند، اين دو خانه را يك خلوت دو مترى از هم جدا می كند و دو پنجره روبروى هم، خانه محمد و فاطمه را به هم باز مى كند. هر صبح پدر دريچه را مى گشايد و به دختر كوچكش سلام می دهد هرگاه به سفر مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و از او خداحافظى مى كند، فاطمه آخرين كسى است كه از او وداع مى كند، و هرگاه از سفر باز مى گردد، فاطمه اولين كسى است كه به سراغش مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و حال اورا مى پرسد. در برخى متون تاريخى تصريح دارد كه :"پيغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه مى داد".
اينگونه رفتار بشتر از تحبيب و نوازش دخترى از جانب پدر مهربانش معنى دارد."پدرى دست دختر را مى بوسد"، "آنهم دختر كوچكش را". چنين رفتارى در چنان محيطى يك ضربه انقلابى بر خانواده ها و روابط غير انسانى محيط بوده است.
"پيغمبر اسلام دست فاطمه را مى بوسد". چنين رفتارى را به عظمت شگفت فاطمه مى گشايد و بالاخره چنين رفتارى از جانب پيغمبر به همه انسانها و انسانهاى هميشه مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى و سنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى وسنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه ازتحت جبروت و جباريت خشن و فرعونيش در برابر زن فرود آيد و به زن اشاره مى كند كه از پستى و حقارت قديم و جديدش كه تنها ملعبه زندگى باشد، به قله بلند شكوه و حشمت انسانى فراز آيد!
اين است كه پيغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدرى، بلكه همچون يك "وظيفه"، يك "ماموريت خطير" از فاطمه تجليل مى كند و اين چنين نيز او سخن مى گويد:
- بهترين زنان جهان چهارتن اند: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه (ع).
- الله از خشنوديت خشنود مى شود و از خشمت به خشم مى آيد.
- خشنودى فاطمه خشنودى من است، خشم او خشم من، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هركه فاطمه را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است.
- فاطمه پاره اى از تن من است، هركه اورا بيازارد مرا آزرده است و هركه مرا بيازاردخدا را آزرده است ...
اين همه تكرارها چرا؟ چرا پيغمبر اصرار دارد كه اين همه از دختر كوچكش ستايش كند؟ چرا اصرار دارد كه در برابرمردم او را بستايد و همه را از محبت استثنائى اش به وى آگاه سازد؟
و بالاخره چرا اينهمه بر "خشم " و "خشنودى" فاطمه تكيه مى كند و اين كلمه "آزردن" را چرا درباره او اينهمه تكرار مى كند؟ پاسخ باين "چرا"ها، گرچه بسيار حساس و خطير است، روشن است، تاريخ همه را پاسخ گفته است و آينده، عمر كوتاه چند ماهه فاطمه پس از مرگ پدر، راز اين دلهره پدر را آشكار ساخته است.
مام پدرش
تاريخ نه تها هميشه از بزرگان سخن مى گويد بلكه هميشه متوجه " بزرگ ها" هم هست، از " كودكان " هميشه فراموش مى كند.
فاطمه كوچكترين طفل خانه بود، طفوليتش در طوفان گذشت، ميلاد وى مورد اختلاف است، طبرى و ابن اسحق و سيره ابن هشام سال پنجم پيش از بعثت را نقل كرده اند و مروج الذهب مسعودى برعكس، سال پنجم پس از بعثت را و يعقوبى ميانه را گرفته اما نه دقيق، مى گويد: "پس از نزول وحى". اختلاف روايات موجب شده است كه اهل سنت پنجم پيش از بعثت و شيعه پنجم بعد از بعثت را براى خود انتخاب كنند.
اين مباحث را به محققان وا مى گذارم تا ميلاد حقيقى فاطمه را روشن كنند، ما به خود فاطمه كار داريم و حقيقت فاطمه، چه پيش از بعثت متولد شده باشد و چه بعد از آن.
آنچه مسلم است اين است كه فاطمه در همان مكه تنها مانده، دو برادرش در كودكى مرده بودند و زينب، بزرگترين خواهرش، كه مادر كوچك او محسوب مى شد به خانه ابى العاص رفت و فاطمه غيبت او را به تلخى چشيد، سپس نوبت به رقيه و ام كلثوم رسيد كه با پسران ابو لهب ازدواج كردند و فاطمه تنها ماند و اين در صورتيست كه ميلاد پيش از بعثت را بپذيريم و در صورت دوم اساساً تا چشم گشود در خانه تنها بود.
بهر حال آغاز عمر او با آغاز رسالت خطير و شدت مبارزات و سختى ها و شكنجه هائى كه سايه اش بر خانه پيغمبر افتاده بود هماهنگ بود. پدر رنج رسالت بيدارى خلق را بر دوش مى كشيد و دشمنى دشمنان خلق را، و مادر تيمار شوى محبوب خويش را داشت و فاطمه با نخستين تجربه هاى كودكانه اش از اين دنيا و زندگى طعم رنج و اندون و خشونت زندگى را مى شناخت. چون بسيار كوچك بود مى توانست آزادانه بيرون آيد و از اين امكان براى همراهى با پدرش استفاده مى كرد و مى دانست كه پدرش زندگى يى ندارد كه دست طفلش را بگيرد و او را در كوچه ها و بازارهاى شهر به نرمى و آرامى گردش دهد، بلكه هميشه تنها مى رود و در موج دشمنى و كينه شهر شنا مى كند و خطر از همه سو در پيرامونش مى چرخد و دخترك كه از سرنوشت و سرگذشت پدر آگاه بود او را رها نمى كرد.
بارها مى ديد كه پدر، همچون پدرى مهربان در انبوه مردم بازار مى ايستد و آنانرا به نرمى مى خواند و آنان او را به سختى مى رانند و جز به استهزاء و دشنام او را پاسخى نمى گويد و او باز تنها وبى كس، اما همچنان آرام و صبور، آهنگ جمعى ديگر مى كند و سخن خويش را از سر مى گيرد و در پايان، خسته و بى ثمر، اما هم چون پدران ديگر كودكان گوئى از كارى كه پيشه دارند به خانه باز مى گردد تا اندكى بياسايد و سپس بر سر كار خويش باز گردد.
تاريخ ياد مى كند كه روزى كه وى را در مسجد الحرام به دشنام و كتك گرفتند، فاطمه خردسال با فاصله كمى تنها ايستاده بود و مى نگريست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت. و نيز روزى كه در مسجد الحرام به سجده رفته بود و دشمن شكمبه گوسفندى را بر سرش انداخت، ناگهان فاطمه كوچك، خود را به پدر رسانيد و آنرا برداشت و سپس با دستهاى كوچك و مهربانش سر و روى پدر را پاك كرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.
مردم، كه هميشه اين دختر لاغر اندام و ضعيف را در كنار پدر قهرمان و تنهايش مى ديدند كه چگونه طفل، پدر را پرستارى مى كند و مى نوازد و در سختيها با وجودش، سخنش و رفتار و معصومانه مهربانش او را تسلى مى بخشد، به او لقب دادند: ام ابيها(مادر پدرش).
سالهاى سياه و سختى و گرسنگى، در دره ابوطالب آغاز شد خانواده هاشم و عبدالمطلب (جز ابولهب كه با دشمن ساخته بود)، دسته جمعى، زن و مرد و كودك، در اين دره خشك و سوزان زندانى شدند. قرارداد، بدست ابوجهل و بنام همه اشراف قريش نوشته شد و در كعبه آويخته شد: هيچكس نبايد با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تماس داشته باشد، همه رابطه ها با آنان بريده است، از آنها چيزى نخريد، به آنها چيزى نفروشيد، با آنها ازدواج نكنيد...
اينها بايد در اين زندان سنگ چندان محبوس بمانند تا تنهائى فقر، گرسنگى، و سختى زندگى يا به بتان تسليمشان كند و يا به مرگ. اينان همه بايد اين شكنجه را بكشند، هم آنان كه "دين دارند" و هم آنان كه به مذهب جديد نگرويده اند اما "آزاده اند" و عليرغم اختلاف فكرى شان با محمد، در برابر يگانه جبهه دشمنان مشتركشان، از او دفاع مى كنند و اگر اسلام را نمى شناسند، و ناچار بدان ايمان ندارند، محمد را مى شناسند و به پاكى و بى نظرى و ايمان او به آنچه مى گويد و به حقيقت پرستى و اخلاص و آرزوهائى كه براى نجات مردم دارد ايمان دارند. اينان بسيار ارجمندترند از روشنفكران زبون ترسو و محافظه كارى كه، همچون على بن اميه، با ارتجاع مخالف بودند و ايدئولوژى مترقى و انقلابى نوين را دريافته بودند و بيهودگى اوهام قريش و پليدى نظام اجتماعى اشرافى و نژادى و طبقاتى عرب را با روشن بينى اسلامى تحليل مى كردند و در عين حال، براى آنكه از ثروت پدرى و شرافت خانوادگى و موقعيت اجتماعى و سلامت بدنى و امنيت زندگى شان محروم نشوند و دردسرى برايشان پيش نيايد، در كنار ابوجهل و ابولهب مانده بودند و شكنجه همفكران رشيدشان بلال و عمار و ياسر وسميه ... را تماشا مى كردند و لبى به اعتراض نمى گشودند و در اين سالهاى دشوار، ياران و مجاهدان راه عقيده شان را در حصار تنها گذاشته بودند و خود در شهر و بازار و خانه و خانواده سرگرم زندگى بودند و حتى با سران كفر و جنايت هماهنگى مى كردند و گاه همدستى! اينان سنتى بجا گذاشتند و راهى باز گردند، بعدها پيروان مسلك و مذهبشان از پيروان حقيقى شخص پيغمبر و شيعيان راستين على و ابوذر و عمار و فاطمه و حسين و زينب و همه مهاجرين و انصار در اسلام بيشتر شدند! اينها نخستين مسلمانانى بودند كه حتى پس از آنكه پيغمبر دوران "تقيه" را پايان يافته اعلام كرد، به اين "اصل مفيد" وفادار ماندند و تا مرگ از آن دست بر نداشتند.
اين انسان هم چه شگفت موجودى است: وقتى آتش ايمانى نوين در روح ها مشتعل مى شود و نهضتى خطير در جامعه آغاز مى شود و پاى آزمايش و انتخاب مى رسد و هر كسى ناچار مى شود تا خود را امتحان كند و تكليفش را با خودش قاطعانه معين سازد و با خود صريح و بى ريا شود، آنگاه شگفتى هاى ويژه آدمى، عظمت ها و حقارت ها، قدرت ها و ذلت هاى نهفته در درون او، آشكار می شود.
اكنون، در اين حصار هولناك كه صبر و سكوت بر سه سال گرسنگى و تنهائى و سختى و پريشانه سايه سنگينى افكنده است كسانى هستند كه مسلمان نيستند و در اين انقلاب بزرگ خدائى انسانى سهيم شده اند و در حساس ترين لحظات تاريخ اسلام با كسانى چون محمد و على و اصحاب مهاجر هم صف و همدرد. و در شهر نوش و راحت و شادى، كه ابر سياه جاهليت و ارتجاع و بيدردى و بيشرمى بر سرش خيمه زده است، چهره هائى بچشم مى خورند كه مسلمان اند با "دامن هاى آلوده" و "دستهاى پليد" در مرتع امن و راحت خويش آسوده مى چرخد و تماشاگر و يا بازيگر فاجعه اند: گرچه در "بطن هفتمشان" دين دارند و دينداران را دوست دارند و "واقعا روشن اند" . در اين حصار، خانواده هاى بنى هاشم و بنى عبدالمطلب، سه سال از شهر و زندگى و مردم و آزادى و حتى نان بريده اند. گاه نيمه شبى، پنهانى مگر مردى بتواند از دره بيرون آيد و دور از چشم قريش و جاسوسانش خوراكى براى گرسنگان و منتظران زندان بدست آرد و يا احتمالا آزاده اى، خويشاوند يا دوستى، از سر مهربانى، پنهان به آنان نانى برساند. گرسنگى گاه به جائى مى رسيد كه قيافه "مرگ سياه" را به خود مى گرفت، اما اينان كه خود را براى "مرگ سرخ" آماده كرده بودند بر آن صبور بودند.
سعد بن ابى رقاص -كه خود در اينجا حصارى بوده است- نقل مى كند كه چنان گرسنگى بی تابم كرده بود كه شبى، در تاريكى چيز تر و ملايمى را در راه لگد كردم، بى اختيار آنرا به دهانم فرو بردم و بلعيدم، و هنوز هم كه دو سال از آن روزگار گذشته است نمى دانم چى بود؟!
در چنين شرائطى، مى توان دريافت كه بر خانواده شخص پيغمبر چه مى گذشته است، ولو تاريخ هم چيزى نقل نكند. همه اين خانواده ها، تنها بخاطر اين خانواده است كه سختى مى كشند و گرسنگى و تنهائى و فقر. پيغمبر شخصاً مسئوليت همه را بدست دارد. هر كودكى كه از گرسنگى فرياد مى زند، هر بيمارى كه از بى دوائى و بى غذائى مى نالد، هر سالخورده زنى يا مردى كه از اين همه سختى و فشار بستوه آمده است و هر چهره اى كه سه سال گرسنگى و شكنجه روحى و زندگى در اين دره سخت و سنگ را در خود فرو خورده و برق نگاه و رنگ خون از آن برده است و با اينهمه مى كوشد تا در برابر محمد همه را انكار كند و در وفادارى و عشق، فتوت نشان دهد، همه، همه اين جلوه ها و نمودهاى روح و ايمان و زندگى آدمى بر قلب حساس و رقيق وى اثر مى گذارد.
بى شك، هرگاه طعامى از تاريكى مى رسد، و آن را به دست پيغمبر مى دهند تا بر اين قوم پخش كند، سهم زن و دختر خودش از همه ناچيزتر است، بى شك تا برجان آنان بيمناك نشود، آنها را جيره اى نخواهد بود.
خانواده محمد، در اين حصار، خديجه است و دختر كوچكش فاطمه و خواهرش، ام كلثوم كه با خواهر ديگرش، رقيه، عروس ابولهب بودند و پس از بعثت، براى آزار و تحقير پيغمبر دستور داد تا پسرانش هر دو را طلاق دهند. اما عثمان كه جوانى اشرافى و زيبا و ثروتمند بود، رقيه را به همسرى گرفت و از نظر اجتماعى، رفتار پليد ابولهب را پاسخ گفت و رقيه همراه عثمان به حبشه هجرت كرد و ام كلثوم كه زندگى اش بهم ريخته بود و سعادتش را فداى ايمانش كرده بود، اكنون حصار و گرسنگى و وفادار ماندن به پدر بزرگوار و قهرمانش را در راه عقيده و آزادى بر آسودگى در منجلاب خوشبختى و بيدردى و برخوردارى در خانواده ابولهب و در كنار عتيبه، شوى بد انديش مرتجعش ترجيح داده است.
روزها در اين حصار به سختى مى گذرد و شبها خيمه سياهش را بر سر ساكنان اين كوه گسسته از زندگى مى زند و هفته ها و ماهها و سالها به سختى و كندى بر تن و روح خسته اما نيرومند همدردان خويشاوند پيغمبر گام مى نهند و مى گذرند. خانواده پيغمبر در ميان اين جمع شرائطى خاص دارند. رئيس خانواده بار سنگين سرنوشت تلخ همه را بر دوش مى كشد: دخترش ام كلثوم، سامانش بهم ريخته و از خانه شوى به خانه پدر باز آمده است و دختر ديگرش فاطمه، دخترى است خردسال، دو سه سال يا دوازده و سيزده سال و در عين حال با مزاجى ضعيف و روحى حساس و سخت عاطفى و همسرش خديجه سخت فرتوت، در حدود هفتاد سال كه سختى هاى ده سال رسالت همسرش و سه سال حصار و گرسنگى و شكنجه مداوم همسر و دخترانش و مرگ دو پسرش، هر چند شكيبائى را از او نگرفته اما توانائى را از تنش باز ستانده و مرگ را هر لحظه پيش رويش مى آورد.
و در اين حال، گاه در خانه محمد گرسنگى چنان بيداد مى كرد كه خديجه سالخورده بيمار -كه زندگى را همه در ثروت و نعمت گذرانده بود و اكنون همه را در راه محمد داده است- پاره چرمى را در آب خيس مى كرد تا دندانگير شود. فاطمه خردسال حساس، نگران مادر بود، و مادر نگران فاطمه آخرين فرزندش، دختر خردسال ضعيفش كه عشق او به پدر و مادرش زبانزد همه بود.
روزى از روزهاى آخر سالهاى حصار، خديجه كه مرگ خويش را احساس كرده بود، در بستر افتاده بود و فاطمه وام كلثوم كنارش نشسته بودند و پدر، براى تقسيم جيره بيرون رفته بود. خديجه سالخوردگى و ضعف و اثر سختى ها را در تن بيمارش حس كرد و با آهنگى حسرت آلود گفت : كاش اجل لحظه اى مهلتم دهد تا اين روهاى تيره بگذرد و اميدوار و شاد بميرم. ام كلثوم گريان گفت: چيزى نيست مادر، نگران نباش.
-آرى بخدا،براى من چيزى نيست، و من برخود نگران نيستم. دخترم، هيچ زنى از قريش نعمتى را كه من در زندگى چشيدم نچشيده است، بلكه در همه دنيا هيچ زنى به كرامتى كه من رسيدم، نرسيده است. از سرگذشتم دنيا مرا همين بس كه همسر محبوب منتخب خدايم و از سرنوشتم در آخرت اين بس كه نخستين گرونده اويم و مادر گروندگان به او...
سپس در حالى كه با خود زمزمه مى كرد ادامه داد: - خدايا، نمى توانم نعمتها و الطاف ترا شماره كنم، خدايا من از اينكه به ديدار تو شتابم دلتنگ نيستم، اما بيش از اين چشم دارم تا به نعمتى كه بر من مى بخشى شايسته باشم. در خانه، سايه مرگ و سكوت و اندوهى سنگين بر سر خديجه و ام كلثوم و فاطمه خيمه زده بود كه ناگهان پيغمبر در آمد، با چهره اى تابان از اميد و ايمان و قدرت روحى و توفيق، گوئى سه سال تنهائى و گرسنگى و شكنجه هاى سنگين روحى جز شجاعت و اراده و ايمان بيشتر بر اين تن و روح اثرى نداشته است.
سالهاى تيره حصار پايان يافت و خديجه نجات مسلمانان و آزادى همسر محبوب و دختران بزرگوار و وفادارش را به چشم ديد. و پيغمبر نخستين توفيق بزرگش را بر قريش تجربه كرد. اما تقديرى كه مرد را براى تغيير تاريخ ماموريت داده است، آسودگى و لذت زندگى را نمى تواند در چهره او ببيند، بيدرنگ دو ضربه سخت بر او مى كوبد.
ابوطالب و خديجه هر دو به فاصله كمى از يكديگر و فاصله كمى از روز آزادى مى ميرند. ابوطالب، محمد يتيم را بزرگ كرده بود و كمبود محبت پدر و مادر و جد مهربانش عبدالمطلب را با نوازشها و مهربانيهاى فوق العاده اش جبران مى كرد، محمد جوان را پشتيبان و نگهدار بود و براى او در دستگاه خديجه كارى يافت و در آخر او بود كه در ازدواج محمد با خديجه برايش پدرى كرد و محمد پيغمبر را همچون سپرى بود و با نفوذ و شخصيت و تمام حيثيت و اعتبار اجتماعيش از او حمايت كرد و حتى سه سال حصار كو سختى و گرسنگى در حصار را كنار او تحمل نمود. بخاطر او بود كه محمد از قتل و شكنجه هاى هولناكى كه پيروان عادى اش بدان محكوم مى شدند مصون بود و اكنون ابوطالب، بزرگترين، چه مى گويم؟ تنها حامى نيرومند و مهربانش را در برابر خشونت و خطر و كينه شهر از دست داد.
و خديجه را، زنى كه تقدير بجاى همه محروميتهاى كه محمد در زندگى خصوصى داشت او را به وى بخشيده بود. محمد بيست و پنج ساله، پس از دوران يتيمى اش و چوپانى و سختى و فقر، در كنار خديجه ثروتمند و چهل يا چهل و پنج ساله، هم با عشق يك همسر آشنا مى شد و هم با ايمان يك همدرد و همفكر و هم در او از سختى فقر و زندگى پناه مى جست و هم در كنارش از محبت يك دوست برخوردار مى شد و هم كمبودش را از محبت مادر، در نوازشها و حمايت هاى بزرگوارانه او تشفى مى داد.
و بعد كه بعثت آغاز شد و طوفان سختى و هراس و خطر و تنهائى و سالهاى كينه و دشمنى و كشاكشها و خيانتها، خديجه بود كه از نخستين تماس وحى، تا لحظه مرگ، گام به گام در كنارش و در كنار دل و روحش با او آمد و در تمام لحظاتش با او همراه بود و تمام زندگى و عشق و ايمان و فداكارى و همه ثروتش را به او بخشيد، در ايامى كه به اين همه، بيش از هر وقت نيازمند بود.
و اكنون محمد حامى اش، همدم و همدردش، نخستين گرونده اش، بزرگترين تسليت بخشش و بالاخره مادر فاطمه اش را از دست داده است و فاطمه مادرش را.
سختى و شكنجه شديدتر، ابوطالب رفته بود و پيغمبر، بى دفاع در برابر كينه ها قرارگرفته بود و كينه ها و بغضها از مشاهده صبر و پايدارى و ايمان محمد و پيروانش ريشه دارتر و بى رحم تر شده بود. پيغمبر سخت تنها مانده است، در شهر ابوطالب نيست و در خانه خديجه.
فاطمه اكنون بيشتر معنى و سنگينى اين كنيه شگفتش را احساس مى كند كه :"ام ابيها" است. وى به هنگامى كه خواهرانش به خانه هاى شويشان رفته بودند به دامن مادرش آويخته بود كه:
- مادر، من هيچگاه دوست ندارم خانه ديگرى را بر اين خانه برگزينم، مادر، من هرگز از شما جدا نمى شوم، و خديجه با لبخندى سرشار از ستايش پاسخ داده بود:
- اين را همه مى گويند و ما نيز مى گفتيم، دخترم بگذار هنگامش برسد. و فاطمه با اصرار:
- نه، من هرگز پدرم را رها نخواهم كرد، هيچكس مرا از او جدا نخواهد كرد. مادر ساكت مانده بود. و اكنون فاطمه احساس مى كند كه چنين رسالتى دارد، پيمان او يك خواست كودكانه نبوده است. ايمان او به رسالتش هنگامى جدى تر شده بود كه شنيده بود پدرش، دعوت خويش را اين چنين آغاز كرده است:
اى گروه قريش، خودتان را بازخريد، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى فرزندان عبد مناف، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى عباس بن عبدالمطلب، من در برابر خدا تو را...
اى صفيه، دختر عبدالمطلب...
اى فاطمه، هرچه از ثروتم مى خواهى بخواه، اما در برابر خدا تو را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد. و فاطمه سرشار از شور و شوق و استوارى پاسخ گفته بود:
-آرى، آرى، اى عزيزترين پدر، اى گرامى ترين داعى.
شگفتا او را در برابر بزرگان قريش و شخصيت هاى بزرگ بنى هاشم و بنى عبد مناف به نام خطاب مى كند؟ او را؟ يك دختر خردسال؟ آنهم تناه و تنها او را از ميان خانواده خودش احساس كودكانه و محبت عاشقانه دخترك كه بارها تكرار كرده بود كه هرگز عروس نخواهد شد و پدر را رها نخواهد كرد. رفته رفته تبديل به يك پيمان آگاهانه جدى مى شود، رنگ يك مسئوليت و ماموريت مى گيرد.
نخستين سالهاى عمر او بانخستين سالهاى بعثت و سختى ها و شكنجه هاى رسالت توام است و فاطمه از همه فرزندان محمد از همه فرزندان براى تحمل سخت ترين مصيبت ها و كشيدن بار سختى هائى كه رسالت بردوش پدر نهاده است شايسته تر است و خود به اين سرنوشت آگاهى دارد و پدر و مادر نيز. روزى خديجه در آخرين روزهاى عمر با نگرانى از آينده به او رو مى كند كه:
- پس از من دختركم تو چه ها خواهى ديد. من امروز و فردا كارم در زندگى پايان مى يابد و دو خواهرت زينب و رقيه در كنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام كلثوم سن و تجربه اش خيالم را از او آسوده مى دارد، اما تو فاطمه، غرقه در سختى ها، آماج رنجها و دردهاى پياپى و روزافزون. و فاطمه كه گوئى خود در كشيدن بار سنگين رسالت پدرش سهمى بر دوش گرفته است پاسخ مى دهد:
- مطمئن باش، غم مرا مخور مادر. بت پرستى قريش، تا آنجا كه بخواهد، قريش را به طغيان مى كشد و در آزار و شكنجه مسلمانان تا آنجا كه بتواند به بى رحمى و فساوت پيش مى رود و جان و دل مسلمانان در پذيرفتن اين شكنجه جليل شاد باد و فاطمه سزاوارتر است كه اين شكنجه را بچشد، به آن اندازه كه نعمت "دختر پيغمبر بودن" به وى ارزانى شده است و براى برخوردارى از محبت و اعزاز وى اختصاص يافته است.
پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
- بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتى را كه به سختى از جان على بر مى آيد از سرگور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر مى برد: - "بر تو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پيوست، سلام اى رسول خدا".
- "از سرگذشت عزيز تو -اى رسول خدا- شكيبائى من كاست و چالاكى من به ضعف گرائيد. اما، در پى سهمگينى فراق تو و سختى مصيبت تو، مرا اكنون جاى شكيب هست".
"من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جاى دادى".
"انالله و انااليه راجعون".
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدى است و اما شبم بى خواب، تا آنگاه كه خدا خانه اى را كه تو در آن نشيمن دارى برايم برگزيند.
هم اكنون دخترت ترا خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكارى در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديرى نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوى شما سلام، سلام وداع كننده اى كه نه خشمگين است نه ملول.
لحظه اى سكوت نمود، خستگى يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گوئى با هريك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مى شد قطعه اى از هستى اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا ماند، نمى دانست چه كند، بماند؟ باز گردد؟ چگونه فاطمه را اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گوئى ديوى است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است، با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمى انتظار او را مى كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت هائى كه تنها چشم براه اويند و رسالت سنگينى كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناى او را بيچاره كرده است. نمى تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مى دهد، برود؟ بماند؟
احساس مى كند كه از هر دو كار عاجز است، نمى داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مى دهد:
"اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته ام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعده اى كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده ام ".
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتى كه در احساس نمى گنجيد، گوئى مى خواست به او مى گويد كه اين "وديعه عزيز" را كه به من سپردى، اكنون به سوى تو باز مى گردانم. سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگى ديگرى را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند هاله اى از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق ها آزادى و عدالت مى جنگيدند، در توالى قرون، پرورش مى يافت و در زير تازيانه هاى بيرحم و خونين خلافت هاى جور و حكومت هاى بيداد وغصب، رشد مى يافت و همه دلهاى مجروح را لبريز مى ساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملت هاى مسلمان و توده هاى محروم در امت اسلامى، فاطمه منبع الهام آزادى و حق خواهى و عدالت طلبى و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
عقل و احساس
عقل و احساس دو انگیزه ی اعمال منند
هر دو راهی جهت رفع حاجات منند
هرچه احساس بخواهد عقل می خواهد خلاف
گرچه هر دو با هم و همراه و یاور بر همند
عقل می گوید نکن احساس می گوید بکن
هردو در بطن من و متضاد در متن منند
کاش عقل و عملم هر دو به یک سو بشوند
لیکن افسوس که حس ها چه مسلط به منند
<< حسرت >>یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
راهکارهای رفتاری در خانواده
----------------------------------------------مدیریت خانواده
...امنیت نعمتی است که با برقراری آن همه احساس آرامش و راحتی می کنند...
ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
دوستت دارم
دوستت دارم به ۲۴ زبون !!! > ادامه ی مطلب
ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
جمعه دهم فروردین 1386
تا چه زمانی باید ؟؟؟
----------------------------------------------

درد و دل من با شما هم وطن عزیزم ( در ادامه ی مطلب ) :
ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
پنجشنبه نهم فروردین 1386
لطفا تا آخر بخون چون ارزشش رو داره
----------------------------------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
آدم معصیت کار و شهادت اعضای بدن
آنروز ( روز قیامت ) هرکس امّی و غامی باشد قاری و خوانا می شود .
مثل آنکه بعد از مردن لغت عرب را می فهمد .
این است که میّت را به عربی تلقین می گویند وگرنه آن تلقین عمل لغوی خواهد بود .
پس از آنکه در نامه ی عمل نظر می کند همه چیز را نوشته می بیند و از همه یادش می آید که فلان روز درفلان محل چه کرده و چه گفته . منکر می شود می گوید این نامه ی عمل من نیست ، دو ملک رقیب و عتید شهادت می دهند و معصیت کار شهادت دو ملک را قبول نمی کند ، آنوقت خداوند عالم ، روزها و شبها و قطعه های زمین را می فرماید که هرچه از احوال این بنده من اطّلاع دارید شهادت بدهید ، زمان و مکان شهادت می دهند که این اعمال از او سر زده " زمین حالا ساکت است ، آنروز به زبان می آید و شهادت می دهد "
کر نباشد ارض را چشم رشد بر ندیده چون گواهی می دهد
باز آن بنده منکر می شود که دیوار حاشا بلند است و این مرتبه می فرماید که پیغمبر و ائمّه می آیند شهادت می دهند ( چون هفته ای دو مرتبه صورت اعمال را به نظر نبی و امام می رسانند ) و امام هر عصری درباره ی رعیّت خود شهادت می دهد و این دفعه منکر می شوند و قسم می خورند که از ما این عمل ها سر نزده آنوقت خداوند می فرماید که دیگر حرف نزنید ، مهر بر دهان معصیت کاران می زنند و به اعضا و جوارح ایشان می فرماید که هر عمل کرده اید بگوئید اعضا و جوارح به حرف می آیند : دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین بوسیده ام
چشم گوید کرده ام غمزه حرام گوش گوید چیده ام سؤالکلام
پا بگوید مر برفتیم و منی فرج گوید من بکردستم زنا
بلسان حال معصیّت کار تغییر می کند ، به جوارح خود که شما چرا شهادت می دهید بر ضرر ما از شما این توقع نبود ، در جواب می گویند ما را به حرف آورده ای وای از افتضاح و رسوائی آنروز خداوند خودش اطلاع دارد که بنده اش چه کرده به علم خودش می تواند عمل بکند با وجود این اقامه به این همه شهود می کند که همه کس بفهمند این بنده را تهمت نزده اند و ظلم بر او نکرده اند بالأخره حکم می شود بزبانه ی جهنم امر می شود که ملئکه ی غلاظ و شداد که این بنده را بگیرید و دستش را به گردنش غل کنید و او را در قعر جهنّم زنجیر کنید ، نه قبیله به کار می خورد نه عشیره نه دولت نه سلطنت ، می کشند او را میبرند نزدیک جهنّم که صدای آتش را می شنود آنوقت شفیق جمعی برای او به هم میرسد ، یک مژه ی چشم او به سخن می آید عرض می کند پروردگارا هر کس هرچه اطلاع داشت شهادت داد من هم شهادتی دارم اذن می دهی بگویم ؟ خطاب می رسد بگو ،
آن مژه ی چشم عرض می کند من شهادت دارم که این بنده ی تو از خوف و ترس تو بر خود ازید و گریست آنقدر که من یک مژه تر شدم .
آنوقت دریای رحمت الهی موج بر می دارد ، می فرماید من دو خوف در یک دل جمع نمی کنم هرگاه این بنده در دار دنیا از من ترسیده و اینقدر گریسته من او را بخشیدم دیگر امروز او را به آتش نمی رسانم و نمی سوزانم .
ربّ العالمین چون پی بهانه می گردد ، به شهادت یک مژه ی چشم
همه ی گناهان را می بخشد
کدام قاضی در پی بهانه برای تبرعه ی مجرم است ؟ لا اله الا الله
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
مغز دانا تر است یا چشم ؟ پس چرا ؟؟
----------------------------------------------
خر و ببر و سگ و اسب و پرنده
نهنگ و فیل و سوسمار خزنده
چه عیب و مشکلی دارند در خود
که سلطان می شود شیر درنده
به جز یال پر و یک روی در هم
چه دارد شیر بر برگ برنده
همین قانون و ایراد جهان است
که ارزش نیست یک مغز تپنده
فقط ظاهر بود علب به خوبی
چرا که عقل در چشم است بنده
<< حسرت >>
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
عشق یعنی
----------------------------------------------
۱۹ بیت شعر گفتم واسه دل خودم ( بد چون در 10 دقیقه گفتم ) ( دلم می خواست شما هم بخونی هم وطن ) ( اولش انگار قصد داشتم بطنزم ولی با فکر بخونی می بینی اصلا طنزی در کار نیست )
ابیاتی که با ستاره مشخص شده اند عشق آخرالزمان یا اکنون ما
هستند ( نخندیا ، گریه داره )
عشق یعنی پر زدن تا آسمان
عشق یعنی تر زدن بر این و آن ***
ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
یکشنبه پنجم فروردین 1386
یک ساعت ویژه
----------------------------------------------
مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز گشت .
دم در ، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .
_ بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟
_ بله حتما ، چه سوالی ؟
_ بابا ، شما برای هر ساعت کار ، چه قدر پول می گیرید ؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : (( این به تو ارتباطی ندارد ؛ چرا چنین سوالی می کنی ؟ ))
_ فقط می خواهم بدانم ، بگوئید برای هر ساعت کار ، چه قدر پول می گیرید ؟
_ اگر باید بدانی خوب می گویم ، 20 دلار .
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود ، آه کشید ، بعد به مرد نگاه کرد و گفت : (( می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید ؟ ))
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : (( اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال ، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری ، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی ؛ من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم . ))
پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست .
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد .
(( چطور به خودش اجازه می دهد ، فقط برای گرفتن پول ، از من چنین سوالاتی بپرسد ؟ ))
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است ؛ شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است ؛ به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند .
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .
_ خواب هستی پسرم ؟
_ نه پدر بیدارم .
_ من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام ؛ امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم ؛ بیا این 10 دلاری که خواسته بودی .
پسر کوچولو نشست ، خندید و فریاد زد : (( متشکرم بابا ! )) بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر ، چند اسکناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است دوباره عصبانی شد و با چهره ی درهم گفت : (( با اینکه خودت پول داشتی ، چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟ ))
پسر کوچولو پاسخ داد : (( برای اینکه پولم کافی نبود ؛ ولی الآن هست ؛ حالا من 20 دلار دارم ؛ آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیائید ؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ... )) .
یکشنبه پنجم فروردین 1386
قناعت با سعادت هردو یک زوجند
----------------------------------------------
این شعر رو هم در اسفند ماه گفتم ( می دونم خیلی بد شده آخه در عرض ۳۰ دقیقه تمومش کردم )

ادامه ی مطلب رو بخون ارزشش رو داره ...
یکشنبه پنجم فروردین 1386
حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه
حتما این داستان رو بخونید

اگه وقت ندارین سیوش کنید و بعدا بخونید ( ولی حتما بخونید چون خیلی زیباست ) ( البته به این شرط که با حس بخونیدش ( تو آرامش جملات داستان رو زیر لب ذمذمه کنید و تاثیرش رو ببینید ) )

يك شنبه / سوم مهر ماه / صبح، ساعت 10:20
Hasti: سلام
Mehraveh: شما؟
Hasti: من؟
Mehraveh: A/S/L؟
Hasti: چي؟
Mehraneh: تا حالا چت نكرده اي؟
Hasti: نه، نكرده ام.
Mehraveh: معلومه، عينهو مادربزرگ من. بگذريم.
Hasti: بله، بگذريم.
Mehraveh: منظورم Age/Sex/Location بود. البته اگه انگليسي ت عين مادربزرگم نباشه.
Hasti: 27 / M /
Mehraveh: خوبه.
Hasti: چي خوبه؟
Mehraveh: اين كه تو مردي. چون من زنم و اصلا خوشم نمي آد با زن ها چت كنم.
Mehraveh: البته اگه راستش رو گفته باشي؟
Hasti: راست گفتم.
Mehraveh: توي چت روم ها تنها چيزي كه پيدا نمي شه حرف راسته. اما من باور مي كنم.
Hasti: چرا؟
Mehraveh: همين جوري، الكي. اين طور بهتره. ديروز با چند تا از اين زن ها رفته بوديم كوه. هفت
